در رابطه با زبان پیشین آذربایجان و دیاکونوف (بخش یک)

(بخش دو را نیز در زیر بخوانید)

علی دوستزاده

 

جناب فرهاد قابوسی در مقاله‌ي «زبان قدیم آذربایجان نمیتواند ایرانی بوده باشد»

http://www.iran-chabar.de/article.jsp?essayId=10478

 

مینویسند:

“علاوه بر این همچنانکه در مقاله خود اثبات کرده ام بر طبق نظر یکی از متخصص زبانهای قدیم ایران “والتر برونو هنینگ” برخلاف مغالطه مولف نامعلوم “روابط خوب زبانهای (غلط، درستش لهجه ها است) ایرانی آذربایجان جنوبی… مانند هرزنی و … با لهجه های شمالغربی و مرکزی ایران” هیچ ربطی به نوعیت زبان آذربایجان نمی تواند داشته باشد! و باز همچنانکه در مقاله خود اشاره کرده ام، بخلاف مغالطه مولف مجهول، “دیاکونوف” در “تاریخ ماد” مشخصا وجود زبانهای مختلف در ماد قدیم را دقیقا تایید کرده و بر رابطه زبان قدیم آذربایجان که زبان عیلامی باشد با زبانهای آورال ـ آلتائی که شامل زبان ترکی است، تاکید میکند.”

 

من  به مقاله دیگر جناب فرهاد قابوسی رجوع کردم و ناچار ایشان نظرهای مارکورات و هنینگ و دیاکونوف را نادیده گرفته اند.  به علاوه این در این مقاله نظر چند محقق دیگر مانند ولادیمیر مینورسکی و پیتر گلدن داده خواهد شد و به کتاب سفینه تبریزی نیز اشاره خواهد شد. 

ک)

نخست بایست به دیاکونوف اشاره کرده.  من به  مقاله های روسی و انگلیسی و ترجمه تاریخ مادر دیاکونوف رجوع کردم و برخلاف نظر جناب فرهاد قابوسی، دیاکونوف به صراحت زبان پیشین آذربایجان) را ایرانی میداند. 

 در اینجا از چهار نوشته دیاکونوف استفاده میشود.

تنها مورد استعمال مجاز اصطلاح آريايي درباره اقوامي است كه در ازمنه باستاني خود، خويشتن را آريا مي ناميدند. هنديان و ايرانيان (پارسيان) و مادها و اسكيت ها و آلان ها و اقوام ايراني زبان آسياي ميانه خود را آريا مي خواندند»

(ا. م. دياكونوف: «تاريخ ماد»، ترجمه كريم كشاورز، انتشارات علمي و فرهنگي، 1380، ص 142، سطرهاي 5 تا 9، و يادداشت هاي 12 تا 17 ص 82-481).

 

شايان توجه است كه دياكونوف، پژوهشگر روس، در بخش مربوط به “ماد” تاريخ ايران كمبريج (1985، ص 42)، كه سي سال پس از كتاب تاريخ ماد او منتشر شده است، همچنان و به تأكيد، به آريايي بودن مادها تصريح كرده است:

 

It is pretty certain that pastoral tribes with subsidiary agriculture who created the archeological Srubnya(Kurgan) and Andorovo cultures of steppes of Eastern Europe, Kazakhistan, and Soviet Central Asia in the 2nd millennium B.C. were the direct precursors of the Scythians and the Sacae, i.e. of the “Eastern” Iranians.  But this means that the division of the tribes speaking Indo-Iranian (Aryan), into Indo-Aryan and Iranians, must have antedates the creation of these two archeological cultures.  It also means that the ancestors of the speakers of Indo-Aryan and “Western” Iranian idioms(Median, Persian and Parthian) must have reached the south-western part of Central Asia and Easter Iran already earlier, by the end of the 3rd or the beginning of the 2nd millennium B.C.  During the 2nd millennium a considerable part of the population of the Iranian Plateu must already have spoken Indo-Iranian languages, perhaps even Old Iranian languages.

(= تا حدي مسلم است كه قبايل دام دار داراي [اقتصاد] فرعي كشاورزي،  كه فرهنگ هاي باستان شناختي سروبنيا (كورگان) و آندرونووي دشت هاي اروپاي شرقي، قزاقستان و آسياي ميانه شوروي [سابق] را در هزاره دوم پ.م. پديد آوردند، پيشروان مستقيم سكيث ها و سكاها، يعني ايرانيان شرقي بودند. اما اين بدان معنا است كه انشعاب قبايل هندوايراني (آريايي) زبان به هندوآريايي و ايراني، مي‌بايد پيش از پيدايش اين دو فرهنگ باستان شناختي رخ داده باشد. اين باز بدان معناست كه نياكان گويندگان زبان هندوآريايي و گويش هاي ايراني غربي (مادي، پارسي و پارتي) مي‌بايد زماني زودتر، در پايان هزاره سوم پ.م. يا آغاز هزاره دوم پ.م. به بخش جنوب غربي آسياي مركزي و ايران شرقي رسيده باشند. در طي هزاره دوم پ.م. بخش عمده اي از جمعيت نجد ايران لابد به زبان هاي هندوايراني، و شايد حتا به زبان هاي ايراني باستان، سخن مي گفته اند.)

 

وجود قومي آريايي به نام ماد ساخته و پرداخته مورخان ايراني دوران پهلوي نيست بل كه حقيقتي است مبتني بر اسناد و شواهد معتبر تاريخي و باستان شناختي كه عموم دانشمندان جهان به درستي آن ها اعتقاد دارند. حاكميت مادهاي ايراني بر غرب ايران، و سپس پيوستن سكاهاي ايراني بدانان، به تدريج عناصر فرهنگي و زباني و قومي ايراني را بر اين منطقه به طور كامل چيره ساخت. بنابراين در اواسط هزاره اول پيش از ميلاد ديگر عناصر زباني بومي در اين بخش از ايران برجاي نبوده است و لذا تكاپوي پان ترکیستان براي انكار وجود مادها و ماهيت ايراني ساكنان غرب و شمال غرب ايران (آذربايجان) راه به جايي نخواهد برد. ايگور دياكونوف نيز خود بدين نكته به روشني در کتاب ماد تأكيد كرده است:

از قرن هفتم قبل از ميلاد به بعد به تقريب، تمام نام هاي مادي كه به ما رسيده ريشه واضح ايراني دارد … اين دلايل براي اثبات اين كه زبان مادي (گروه ايراني) لسان مشترك و همگاني اتحاديه قبايل ماد بوده است، كافي به نظر مي رسد (ص 144). در سرزمين ماد، از قرن نهم تا هفتم قبل از ميلاد، چه از روي اصطلاحات جغرافيايي و چه اسامي خاص، پيش رفت عنصر لساني ايراني از مشرق به طرف غرب آشكارا مشهود مي باشد (ص 145). به موازات توسعه حدود سرزمين ماد در قرن هاي هفتم و ششم قبل از ميلاد دايره انتشار زبان مادي – ايراني نيز وسيع تر گرديده است و يكي از علامات آن همانا توسعه دامنه نشر اسامي مادي – ايراني مي باشد (ص 148). زبان مادي ايراني ظاهرا زبان مشترك قبايل ماد بوده و ظهور اسكيت ها محتملا وضع زبان مذكور را بيش از پيش استوار ساخت، زيرا كه تقريبا بدون ترديد مي توان گفت كه اسكيت ها آن زبان را به آساني مي فهميده اند … محتملا نفوذ مغان و كيش ايشان در سراسر خاك ماد در عين زمان بسط يافت و زبان مغانْ زباني ايراني بود (ص 255). زباني كه مردم عهد باستان مادي مي ناميدند به زبان هاي ايراني تعلق داشته و از اين رهگذر مانند زبان هايي بوده كه اقوام اسكان داده شده و لااقل اكثر اقوام صحرانشين آسياي ميانه، كه اكثريت قاطع اخلاف شان اكنون به يكي از زبان هاي گروه تركي سخن مي گويند، بدون استثنا در عهد باستان بدان متكلم بودند (ص 63). از اواسط هزاره اول قبل از ميلاد در بخش اعظم پهنه هاي ايران‌زمين زبان هاي هندواروپايي (ايراني) كسب برتري كردند و اقوامي كه متكلم به السنه مزبور بودند بعدها فرهنگ بزرگ ايران را آفريدند … دانش غرب در عصر حاضر، به درستي متوجه نفوذ ايشان در سرزمين ماد و حركت تدريجي شان از شرق به غرب گشت (73-72).

بنابراين، كاملا روشن است كه ساكنان شمال غرب ايران از هزاران سال پيش برخوردار از زبان و فرهنگي ايراني بودند و لذا تكلم كنوني آنان به زبان تركي، هرگز به معناي داشتن تبار و هويتي تركي نيست.

همچنین در یکی از آخرین کتابهای خود، دیاکونوف به صراحت میگوید:

The Turks, conquering lands which had been inhabited by peoples speaking languages of the Iranian branch of Indo-European (Khorezm, Sogdiana, Bactria, Media, Persia, etc.) took wives from the local population and merged with it, both culturally and – in many parts of this territory – also linguistically. 

(The Paths of History – Igor M. Diakonoff, Contributor Geoffery Alan Hosking, Published in the year 1999, Cambridge University Press, pg 88)

در جمله بالا دیاکونوف به صراحت مادها را ایرانی میداند و سرازیر شدن ترکها مال دوران بسیار پس از مادها ذکر کرده است.

  

و در نهایت بهتر است از خود زندگینامه دیاکونوف که آخرین اثر وی است و در دوران پس از شوروی نوشته شده است نگاه کنیم.  زیرا در این دوران دیگر سیاستهای خلق سازی شوروی در کار نبود و دیاکونوف هم به صراحت نظر خود را درباره کتاب ماد خودش مینویسد:

http://www.srcc.msu.su/uni-persona/site/ind_cont.htm

 

I.M. Dyakonoff. (1915- 1999)

Publisher: (European House), Sankt Petersburg, Russia, 1995

700 copies

ISBN – n/a

 

در صفحه 730 و 731 این کتاب به قلم خودش دیاکونوف که به انگلیسی نیز در زیر ترجمه شده است:

The book of memoirs

 

Last Chapter (After the war)
pp 730 – 731 

 But Hermitage salary alone was not enough for living, even combined with what Nina earned, and I, following to an advice from a pupil of my brother Misha, Lesha Brstanicky, [signed a contract and] agreed to write “History of the Media” for Azerbaijan.

All they searched for more aristocratic and more ancient ancestors, and Azerbaijanis hoped, that Medes were their ancient ancestors.

 

The staff of Institute of history of Azerbaijan resembled me a good panopticon. All members had appropriate social origin and were party members (or so it was considered); few could hardly talk Persian, but basically all were occupied by mutual eating (office politics – AB). Characteristic feature: once, when we had a party (a banquet) in my honor at the Institute director’ apartment (who, if I am not wrong, was commissioned from a railway related-job), I was amazed by fact that in this society consisted solely of Communist party members, there were no women. Even the mistress of the house appeared only once about four o’clock in the morning and has drunk a toast for our health with a liqueur glass, standing at the doors.
 
The majority of employees of the Institute had very distant relation to science. Among other guests were my friend Lenja Bretanitsky (which, however, worked at other institute), certain complacent and wise old man, who according to rumors, was a red agent during Musavatists time, one bearer of hero of Soviet Union medal, arabist, who later become famous after publication of one scientific historical medieval, either Arabic, or Persian manuscript, from which all quotes about Armenians were removed completely; besides that there were couple of mediocre archeologists; the rest were [Communist] party activists, who were commissioned to scientific front.

 

Shortly before that celebrations of a series of anniversaries of great poets of the USSR people started. Before the war a celebration of Armenian epos hero of David of Sassoon anniversary took place (epos’ date was unknown, though). I caught only the end of the celebrations in 1939 while participating in the expedition, excavating Karmir Blur [in Armenia]. And it was planned an anniversary of the great poet Nizami celebration in Azerbaijan. There were slight problems with Nizami – first of all he was not Azeri but Persian (Iranian) poet, and though he lived in presently Azerbaijani city of Ganja, which, like many cities in the region, had Iranian population in Middle Ages.  Second, according to the ritual, it was required to place a portrait of the poet on a prominent place, and whole building in one of the central areas of Baku was allocated for a museum of the paintings illustrating Nizami poems.

Problem was that the Koran strictly forbids any images of alive essences, and nor a Nizami portrait, neither paintings illustrating his poems never existed at all.

So Nizami portrait and paintings illustrating his poems were ordered three months before celebrations start.  The portrait has been delivered to the house of Azerbaijan Communist party first secretary Bagirov, local Stalin. He called a Middle Ages specialist from the Institute of History, drew down a cover from the portrait and asked:
– Is it close to original?
– Who is the original? – the expert has shy mumbled. Bagirov has reddened from anger.
– Nizami!
– You see, – the expert told, – they have not created portraits in Middle Ages in the East…

All the same, the portrait occupied a central place in gallery. It was very difficult to imagine more ugly collection of ugly, botched work, than that which was collected on a museum floor for the anniversary.

I could not prove to Azeris, that Medes were their ancestors, because, after all, it was not so. But I wrote “History of the Media”, big, detailed work.   Meanwhile, according to the USSR law a person could not have more than one job, so I was forced to leave (without a regret) Azerbaijan Academy of sciences, and, alas, the Hermitage, with its scanty earnings. For some period I worked at Leningrad’s office of History museum…

 

نتیجه بخش بالا اینست:

دیاکونوف میگوید که آکادمی علوم آذربایجان او را استخدام کردنتد که کتاب تاریخ مادر (همان که کریم کشاورز به فارسی ترجمه کرده است) را تالیف کند.  دیاکونوف به صراحت میگوید: “من نتوانستم برای آذربایجانیها ثابت کنم که مادها نیاکان آنها هستند.  بلاخره حقیقت همینست.  ولی من کتاب تاریخ ماد را نوشتم.».

 

برای همین است که برای نظرهای بهتر و شفافت تر و صحیح تر در رابطه با مادها، بایست به نوشتار دیاکونوف در تاریخ کامبریدج ایران نگاه کرد.  زیرا دیگر در اینجا، نه استخدامی برای جمهوری شوروی آذربایجان در کار بوده است و نه فشارهای دوران استالین.

http://www.azargoshnasp.net/history/Medes/medediak/maad.html

 

 

همچنین جالب است که نظر دیاکونوف را در رابطه با نظامی بدانیم:

“جشنواره نظامی گنجوی چند مشکل داشت.  بزرگترین مشکل آن این بود که نظامی گنجوی ترک نبود بلکه ایرانی(پارسی) بود و هر چند او در شهر امروزین گنجه زندگی میکرد ولی گنجه در زمان خودش یک شهر ایرانی-زبان بود»

 

بنابراین بر خلاف نظر جناب فرهاد قابوسی، نظر دیاکونوف به صراحت اینست که مادها آریایی و غیرترک میبودند.  همچنین نظر دیاکونوف دربازه زبان ایلامی اینست که هیچ پیوندی به زبانهای آلتایی ندارد.  لازم به ذکر است که امروز حتی خانواده اورال-آلتایی میان محققان و زبانشناسان دیگر استفاده نمیشود بلکه زبانهای آلتایی و زبانهای اورالی در میان زبانشناسان دو خانواده جدا از هم دانسته میشوند. 

 

نظرهای هنینگ و مینورسکی و مارکورات و گلدن و دانشنامه برینتیکا..

 

هرچند استاد مارکورات مال صدسال پیش بود و امروز محققین بایست به منابع تازه رجوع کنند، ایشان در کتاب ایرانشهر به صراحت مینویسند:

 

علامه قزويني در كتاب بيست مقاله از قول ماركوارت، مستشرق مشهور آلماني كه در كتاب ايرانشهر خود آورده، مي‌نويسد: «‌اصل زبان حقيقي پهلوي عبارت بوده است از زبان آذربايجان، كه زبان كتبي اشكانيان بوده است.  چون ماركوارت از فضلا و مستشرقين و موثقين آنها است و لابد بي ماخذ و بدون دليل سخن نمي‌گويد.»( قزويني، بيست مقاله، چاپ دوم، چاپ دنياي كتاب، 1363، صص 184-183.)

 

در هر رو، نظر مارکورات هرچی بوده است، مال صدسال پیش میباشد و در آن زمان بسیاری از آثارهای زبانهای پارسی باستان و لغات مادی و اشکانی و فهلویات متعدد از آذربایجان هنوز شناخته نشده بودند.  همچنین آقای قابوسی دچار اشتباه فاحشی شدند و زبان قفقازی و غیرترکی و غیرایرانی آلبانیای قفقاز را یک زبان ترکی حساب کردند.  در حالیکه زبان آلبانیای قفقاز جزو گروه های زبانهای قفقازی همریشه با لزگی و گرجی حساب میشود و در دوران پس از اسلام، کلیسای مسیحی آلبانیای قفقاز در کلیساسی ارمنیان ادغام شد.  آلبانیهای قفقاز (آرانیها) هیچ وابستگی به ترکان نداشتند!  بنابراین روشن میگردد که ما نمیتوانیم ترجمه گری جناب فرهاد قابوسی را از مارکورات مود اطمنیان بدانیم زیرا ایشان نتیجه های غلط از منابع تاریخی مانند کتاب موسی خورنسی و حتی استاد مارکورات میگیرند.

 

نظر هنینگ هم اینست:

 

It is generally agreed, and indeed not subject to serious doubt, that before the advent of the Turks, Iranian languages were spoken here in Azerbaijan and Zanjan, as elsewhere in Persia.

(Henning, W.B. “The Ancient Language of Azerbaijan,” Transactions of the Philological Society (1954): 457)

 

ترجمه:

پیش از آمدن ترکان به ایران، زبانهای ایرانی در آذربایجان و زنجان مانند سایر ایران رواج داشتند و این نظریه محققین میباشد و تردید واقعی در این موضوع وجود ندارد.

 

همچنین لازم به ذکر است که خود هنینگ در رابطه مقاله خودش که دستاویز جناب قابوسی شده است ، به صراحت در یادداشتی بر مقاله خود  مینویسد:

 

 

This paper has been dogged by misfortune. Important new publications, each requiring fresh adaptation of the views presented, kept coming in, cither at the last minute or after the event. While the printing was in process, my friend and former student Dr. E. Yarshater, of the University of Tehran, presented me with (1) the second edition of Kesravi’s Azari, for which I had looked so long in vain (above, p. 165 ; it is indeed, much superior to the third edition, which is merely a reprint); (2) H. Sutude (Sotoodeh), Farhang-i Gilaki, Tehran, 1954 (an admirable work); (3) Yahya Zoka, The dialect of Keringan, Tehran, 1332/1953-4 (the first glimpse of one of the unknown dialects of the Qaraja-day, see above, p. 165; received too late, unfortunately, to be taken into account here).

 

یعنی ایشان میگویند که بسیاری از منابع به دستشان نرسیده من جمله گویشهای خلخال و گویشهای کرینگان.   متنها به زبان هرزنی دسترسی داشتند و مطمئن نبودند.  تنها متنی که ایشان به آن دسترسی داشتند همان زبان هرزنی و تاکستانی بود.  بنابراین در یادداشت بر مقاله خودش مینویسد که این مقاله با بدبختی روبرو شده و مقالاتی و کتابهایی به تازه چاپ شده اند که موجب میشود که بسیاری از دیدگاه-ها در رابطه با مقاله ای که نوشته شدم تعویض شوند. 

 

همچنین در مقاله خود، هنینگ به صراحت مینویسد:

 

Secondly : some villages in the Qarajadagh, to the north-cast of Tabriz. Nothing is known about their language.*

Thirdly : several villages in Khalkhal, at the eastern fringe of Azerbaijan.   This is precisely the area in which we should expect to find dialects that provide a transition from Talish To Takistani, and for this reason it is much to be regretted that we know nothing about them.   There is at least a potential source of information. 

 

بنابراین ایشان نه به زبانهای ایرانی خلخال و نه زبانهای ایرانی قاراجاداغ دسترسی داشتند و برای همین پس از دسترسی به این منابع تارزه، همان یادداشت بالا را بر مقاله خود افزوده است.

 

ولادیمیر مینورسکی هم مینویسد:

 

Professor Vladimir Minorsky also states:

 

‘’ In the beginning of the 5th/11th century the G̲h̲uzz hordes, first in smaller parties, and then in considerable numbers, under the Seldjukids occupied Adharbayjan.  In consequence, the Iranian population of Adharbayjan and the adjacent parts of Transcaucasia became Turkophone.”

(Minorsky, V.; Minorsky, V. “Ad̲h̲arbayd̲j̲an ” Encyclopaedia of Islam. Edited by: P. Bearman , Th. Bianquis , C.E. Bosworth , E. van Donzel and W.P. Heinrichs. Brill, 2007.)

 

ترجمه:

در زمان قرن پنجم هجری، قبایل اغوز نخست اول به طور اندک و سپس با شمار بسیار زیر نظر سلجوقیان آذربایجان را اشغال کردند.  در این زمان، مردمان ایرانی-تبار آذربایجان و بخشهایی از قفقاز ترکزبان شدند

  

از دانشنامه بریتانيكا (زير واژه اغوز) نقل قول می کنیم:

These Turks came to form the bulk of the population there, and one Oguz tribal chief, Osman, founded the Ottoman dynasty (early 14th century) that would subsequently extend Turkish power throughout the eastern Mediterranean. The Oguz are the primary ancestors of the Turks of present-day Turkey. Little is known about the origins of the Turkic peoples, and much of their history even up to the time of the Mongol conquests in the 10th-13th centuries is shrouded in obscurity. Chinese documents of the 6th century AD refer to the empire of the T’u-chüeh as consisting of two parts, the northern and western Turks. This empire submitted to the nominal suzerainty of the Chinese T’ang dynasty in the 7th century, but the northern Turks regained their independence in 682 and retained it until 744. The Orhon inscriptions, the oldest known Turkic records (8th century), refer to this empire and particularly to the confederation of Turkic tribes known as the Oguz; to the Uighur, who lived along the Selenga River (in present-day Mongolia); and to the Kyrgyz, who lived along the Yenisey River (in north-central Russia). When able to escape the domination of the T’ang dynasty, these northern Turkic groups fought each other for control of Mongolia from the 8th to the 11th century, when the Oguz migrated westward into Iran and Afghanistan. In Iran the family of Oguz tribes known as Seljuqs created an empire that by the late 11th century stretched from the Amu Darya south to the Persian Gulf and from the Indus River west to the Mediterranean Sea. In 1071 the Seljuq sultan Alp-Arslan defeated the Byzantine Empire at the Battle of Manzikert and thereby opened the way for several million Oguz tribesmen to settle in Anatolia.

(= درباره خاستگاه مردمان ترك آگاهي هاي اندكي موجود است، و بخش عمده اي از تاريخ آنان حتا تا زمان فتوح مغولان در سده هاي 13-10 م. در پرده ابهام است. اسناد چيني سده ششم م. به امپراتوري تو- چوئه، كه مركب از دو بخش، تركان شمالي و تركان غربي بود، اشاره مي كنند. اين امپراتوري در سده هفتم  به حاكميت صوري دودمان چيني تانگ گردن نهاد، اما تركان شمالي در 682 استقلال خود را بازيافتند و تا 744 حفظ كردند. كتيبه هاي ارخون، كهن ترين نوشته‌ي شناخته شده ي تركي (سده هشتم)، بدين امپراتوري و به ويژه به اتحاديه قبايل ترك معروف به اغوز؛ نيز به ايغورها، كه در امتداد رود سلنگا (اينك در مغولستان) مي زيستند؛ به قرقيزها، كه به موازات رود يني سئي (اينك در روسيه) مي زيستند اشاره دارد. اين دسته هاي تركان شمالي، هنگامي كه موفق به رهايي از استيلاي دودمان تانگ شدند، براي تسلط بر مغولستان از سده هشتم تا يازدهم، آن گاه كه اغوزها به سوي غرب به ايران و افغانستان مهاجرت كردند، به نبرد با يك ديگر پرداختند. در ايران يكي از تيره هاي قبايل اغوز، معروف به سلجوقيان، در اواخر سده يازدهم امپراتوري اي را پديد آوردند كه از آمودريا تا خليج فارس در جنوب، و از رود سند تا درياي مديترانه در غرب گسترده بود. در 1071 سلطان سلجوقي آلپ ارسلان امپراتور بيزانس را در نبرد منزيكرت شكست داد و در نتيجه آن راه اسكان چندين ميليون ايلياتي اغوز در آناتولي گشوده شد. اين تركان به گونه توده اي از مردمان بدين سرزمين وارد شدند، و يكي از قبيله سالاران اغز، به نام عثمان، دودمان عثماني را بنيان نهاد (اوايل سده 14) كه سپس نيروي تركان  را در سراسر مديترانه شرقي گسترش داد. اغوزها نياكان اصلي تركان تركيه كنوني هستند)

 

  

پروفسور پیتر گلدن

(http://newark.rutgers.edu/~history/index.php?content=deptmem&name=golden)

امروز جزو برترین پژوهشگران اقوام ترکی میباشند.   در صفحه 386 کتاب خود که جامع ترین و کامل ترین کتابی است که درباره تاریخ گروه های مختلف ترک چاپ شده است روند ترکی زبان شدن آذربایجان را به چند مرحله بخش کرده است.

 

Turkic penetration probably began in the Huunic era and its aftermath. Steady pressure from Turkic nomads was typical of the Khazar era, although there are no unambiguous references to permanent settlements. These most certainly occurred with the arrival of the Oguz in the 11th century. The Turkicization of much of Azarbayjan, according to Soviet scholars, was completed largely during the Ilxanid period if not by late Seljuk times. Sumer, placing a slightly different emphasis on the data (more correct in my view), posts three periods which Turkicization took place: Seljuk, Mongol and Post-Mongol(Qara Qoyunlu, Aq Qoyunlu and Safavid). In the first two, Oguz Turkic tribes advanced or were driven to the western frontiers (Anatolia) and Northern Azarbaijan(Arran, the Mugan steppe). In the last period, the Turkic elements in Iran(derived from Oguz, with lesser admixture of Uygur, Qipchaq, Qaluq and other Turks brought to Iran during the Chinggisid era, as well as Turkicized Mongols) were joined now by Anatolian Turks migrating back to Iran. This marked the final stage of Turkicization. Although there is some evidence for the presence of Qipchaqs among the Turkic tribes coming to this region, there is little doubt that the critical mass which brought about this linguistic shift was provided by the same Oguz-Turkmen tribes that had come to Anatolia. The Azeris of today, are an overwhelmingly sedentary, detribalized people.

 

 

پس بنا بر نظر پیتر گلدن، زبان ترکی تنها در دوران صفویان در آذربایجان غالب شد.  بنابراین برخلاف نظر جناب قابوسی، نظر محققین امروز بر ایرانی-تبار  بودن (یعنی از خانواده هندوایرانی و شاخه ایرانی و همریشه با زبانهای کردی و پارسی و تالشی …) زبان پیشین آذربایجان است.  این نظریه محققان هیچ ربطی به پان ایرانیسم ندارد بلکه امروز هرکسی میتواند در این موضوع تحقیق کند.

 

برای نمونه بخشی از کتابهای محققان امروز در google books رایگان قابل دسترس میباشد.

 

و ایشان میتوانند به آسانی در رابطه با نظر محققین و زبان مادی پژوهش کنند.

http://books.google.com/books?q=medes+%22iranian+language%22

 

 سومری و ایلامی و ..غیره نه ربطی به هم دارند و نه ربطی به زبانهای آلتایی

 

 یکی از مفهومهای بیجا و مورد کاربرد برخی از قومگرایان امروز واژه زبان “التصاقی” است. 

 

يک:  زبان هاي آگلوتيناتيو (التصاقي)  جهان فراوان اند ولي اين امر، به اين معنا نيست که هر زبان ملتصقي، ترکي مي باشد.  مثلا زبان هاي قهوه اي پوستان آستراليا وزبان بانتو(bantu) و (Swahili)  سياه پوستان آفريقا و زبان هاي سرخ پوستان آمريکا و زبان هاي دراويديان هند و زبان براهويي در شرق ايران و زبان هاي قفقازي مانند چچني و لازي و گرجستاني و اورارتو و هورياني و زبان باسک در اسپانيا و زبان هندواروپايي تخاري و تا حدي زبان هندواروپايي آلماني همگي آگلوتيناتيو مي باشند ولي با زبان تركي همريشه نيستند و اصلا ارتباطي با تركي ندارند. همچنين در گروه زبان هاي آلتاييك (كه زبان تركي زيرمجموعه ي آن است) مي شود از زبان هاي منچوري و ژاپني… نام برد كه آن ها هم آگلوتيناتيو هستند ولي تركي  نيستند.  همان طور كه زبان انگليسي  و عربي هر دو تحليلي (analytic) مي باشند ولي در دو خانواده مختلف زباني قرار گرفته اند. و منشا ديگري محسوب نمي شوند.

 

ergative به حالتي گفته مي شود كه در آن مفعول فعل متعدي مي تواند بدون تغيير در معنا در نقش فاعل فعل لازم بكار گرفته شود. براي مثال در زبان انگليسي، فعل open در دو جمله  I opened the door و The door opened به ترتيب در قالب فاعلي و مفعولي آمده است بدون آنكه ما با استفاده از قانون هاي دستوري و فعل كمكي was بخواهيم در آن تغييري ايجاد كنيم.

 

اما بايد گفت كه چيزي به نام اقوام التصاقي زبان نداريم. همانطور که چيزي به نام اقوام ارگاتيو زبان نداريم.  زبان ترکي براي نمونه يک زبان اسپليت-ارگاتيو نيست (برخلاف زبانهاي سومري، کردي، تالشي، لهجه هاي پارسي يزد و کرمان و فارس، پشتو). اما زبانهاي سومري و اورارتويي و هوريان و غيره همه زبان هاي اسپليت-ارگاتيو هستند. 

بگذاريد نظر چند دانشمند جديد را در مورد اين اصطلاح من در آوردي ( زبان التصاقي)، كه پان ترکيست ها در دروغ نويسي هاي خود به گستردگي از آن بهره مي برند، نقل كنم:

 

در سال 1971 فردي مجارستاني مقاله اي در مجله معتبر جهاني CA درج و ادعا كرد كه زبان هاي مجاري و تركي و اورال و آلتايي از بازماندگان زبان سومري هستند. ولي از طريق گونه شناسي زبان ها نمي توان همريشگي آن ها را ثابت كرد و حتا پيوند فرضي ميان دو خانواده زباني اورال- آلتايي نيز اثبات نشده است (Britannica: Ural and Altaic)  چه برسد به سومري و زبان هاي اورالي و زبان هاي آلتايي.  استدلال اين نظريه پرداز درست مانند استدلال پان تركيست ها است. زيرا اين فرد مي گفت چون زبان سومري التصاقي است پس زبان مجاري و سومري از يك خانواده اند. همچنين فرد ياد شده با استفاده از چند واژه مجعول سومري و تلفظ غير واقعي و تغيير معني آن ها مي خواست بگويد كه لغت هاي مشترك بسياري ميان زبان سومري و مجاري موجود است  در زبان مجاري مانند زبان تركي ريشه كلمات همواره ثابت است و لغات با افزودن پسوند هاي متفاوت به ريشه كلمات ساخته مي شود. براي همين در دوران گذشته يعني (60) سال پيش اشخاصي بودند كه فرض مي كردند اين دو زبان از يك ريشه اند. اما همانطور كه در بالا تذكر داديم نظر همه منابع معتبر بر اين است كه اين دو خانواده (اورالي و آلتايي) از هم جدا هستند.  همچنين ادعاي يگانگي ريشه زبان تركي و سومري كلا باطل است. پيشوندها و پسوندها در ساختار واژگاني زبان سومري، آزادانه به كار مي روند. سومري از اين نظر با ديگر زبان هاي پيوندي آسيايي، مانند اورالي و آلتايي، دراويدي، ژاپني، و كره اي فرق دارد؛ از اين رو كه در اين زبان ها در هنگام صرف فعل، اسم، يا ضمير، تنها از پسوندهاي معيني مي توان استفاده نمود.

 

در ادامه، به برخي از پاسخ هاي زبان شناسان به اين افراط گر مجاري، نگاهي مي افكنيم.  همين گفتارها در جاي خود، ادعاي پان تركيست ها را نيز ابطال مي كند زيرا استدلال شان درست مانند آن فرد مجاري است. برخي از نوشته هاي اين دانشمندان را در اين جا مي خوانيد.

 

«اين واقعيت كه زبان سومري در عين پيچيدگي، به خوبي شناخته شده است، در صدسال گذشته بسياري را وادار كرده تا دست به قلم برند و اين زبان را در عمل به همه زبان هاي موجود در سرزمين هاي ميان پلي نزيا و آفريقا ارتباط دهند. نويسندگان چنين پژوهش هايي به گونه اي استوار و قابل اعتماد اين نكته را اثبات مي كنند كه يا زبان خودشان يا زباني كه به آن علاقه مند شده اند به زبان سومري باستان مربوط است. قاعده ي اي نگونه پژوهش ها آن است كه پژوهشگران يادشده، چند واژه ي شبيه به واژگان سومري و تعدادي از ويژگي هاي زباني سومريان را كه از بافت متن ها برداشته شده و مي تواند با ويژگي هاي دستوري چند زبان ديگر هم شباهت داشته باشد،  به عنوان دليل ادعاي خود مطرح مي كنند.»

 

« تقسيم زبان ها به دو گونه ي «پيوندي» (التصاقي) و «تصريفي» تنها بخشي از كل ساختار زبان را، كه ساخت شناسي واژگاني ناميده مي شود، دربر مي گيرد. شباهت ساخت شناسي واژگاني ميان دو زبان، لزوما به معناي همريشه بودن آن دو زبان نيست.» 

 براي مثال، همه زبان هاي زير، زبان هايي پيوندي هستند، اما در گروه هايي متفاوت قرار داده مي شوند:

زبان هاي آفريقايي همچون بانتو، سواحيلي…..؛

زبان هاي دراويدي همچون تاميل و مالزيايي…..؛

زبان هاي بومي استراليا…؛

زبان هاي بومي آمريكا…؛

زبان هاي قفقاز همچون گرجي و چچني و لازي و اودي و لزگي..؛

زبان هاي هند و اروپايي همچون زبان تخاري و تا اندازه اي كمتر زبان هاي آلماني؛

زبان هاي پلي نزيايي.

و  زبان هاي اورالي،

و همچنين زبان هاي آلتايي  

 

زبانشناسی در اين باره مي گويد: «براي مثال، تخاري كه زباني هندواروپايي است، همانند سومري و مجاري، زباني پيوندي به شمار مي رود، اما هيچ كس زبان تخاري را  به اين دو زبان ربط نمي دهد.  در نتيجه ي سالها پژوهش بر روي بسياري از زبان ها از نظر پيوندي، تصريفي، يا جداگانه بودن زبان كه موضوعي پرسابقه است ولي امروزه مورد ترديد قرار دارد، من به اين نتيجه رسيده ام: از ديدگاه من، اين مفاهيم سه گانه (پيوندي، تصريفي، و جداگانه) حداكثر، مراحلي است كه زبان ها ممكن است يا بايد در گذر قرن ها از آن عبور كنند. همچنين از نظر من، چگونگي دسته بندي زبان ها به ويژگي هاي بنيادين آن ها بستگي دارد. براي مثال، زبان انگليسي را امروزه به عنوان زباني مستقل مي شناسيم، اما اين نكته پذيرفته شده است كه اين زبان پيش تر تصريفي بوده است و آثار تصريفي بودن هنوز در ساختار فعل هاي آن باقي است. اما اگر به گروهي از واژگان مانند “parent, parenthood,…” ، “man, manly, manliness,…” ، و “rest, restless, restlessness,…”  توجه كنيم، ديگر نمي توان ويژگي هاي پيوندي، به معناي كلاسيك را، در آن انكار كرد.»

 

به این نمونه میتوان واژگانی متعددی مانند واژه argumentatively  در انگلیسی نگاه کرد که از argue+ment+ative+ly یعنی چهار بن ساخته شده است و نظرهای کودکانه پان ترکیستان مانند اینست که چون زبان انگلیسی یا فارسی ویژگی التصاقی را در لغتسازی دارد، پس این زبانها با ترکی همریشه هستند.   برای نمونه برخلاف زبان ترکی که تنها پسوند دارد، زبان فارسی مانند ربان سومری هم میانوند، هم پیشوند و هم پسوند در لغتسازی دارد ولی کسی ادعا نمیکند که این زبان بخاطر این ویژگی دستور زبانی یک رریشه با فارسی باشد.  بنابراین گونه شناسی typology دو زبان هیچ نوع نشان پیوند دو زبان نیست چنانکه زبانشناسان امروزی نیز بر این امر اقرار میکنند.

 

و همچنان كه همه مي دانند، زبان عربي و زبان كردي از لحاظ ساختار لغت هر دو زباني تصريفي مي باشند ولي تا به حال هيچ كس ادعاي همخانواده بودن اين دو زبان را نكرده است.  ساختار لغت و جمله بندی تنها يكي از ده ها ابعاد يك زبان مي باشد.  اما همان طور كه اشاره كرديم زبان سومري حتا در شيوه ساختار لغت با زبان هاي تركي و مجاري بسيار فرق دارد. پيشوندها و پسوندها در ساختار واژگاني زبان سومري، آزادانه به كار مي روند. سومري از اين نظر با ديگر زبان هاي پيوندي آسيايي، مانند اورالي و  آلتاي، دراويدي، ژاپني، و كره اي فرق دارد؛ از اين جهت كه در اين زبان ها در هنگام صرف فعل، اسم، يا ضمير، تنها از پسوندهاي معيني مي توان استفاده نمود.   (در اينجا ميبينيد که اصطلاح عام کردن از واژه التصاقي بي معني است زيرا در ترکي تنها پسوند به بن اضافه ميشود در حاليکه در زبانهاي استراليايي و آفريقايي و سومري پيشوند و پسوند و ميانوند هر سه به بن اضافه ميشوند).

 

برخلاف تركي، زبان سومري زباني  اسپلیت-ارگاتيو است و اسپلیت-ارگاتيو بودن همانطور که به آن اشاره شد امري است ثابت تر در دوران تاريخ يک زبان. زبان پهلوي (و بطور كلي زبان هاي ايراني ميانه)، همانند زبان كردي جديد، ارگاتيو گسسته بوده اند. در زبان فارسي ميانه (و نيز در زبان هاي هندو آريايي ميانه، هندي جديد، پنجابي، راجستاني، ماراتي، و سندي) «زمان گذشته» در هندو اروپايي اصلي (در قالب استمراري، گذشته كامل، و ماضي نامعين) فراموش گرديد و جاي خود را به ساختاري داد كه اسم مفعول مجهول را دربر مي گرفت. براي نمونه در مورد فعل هاي متعدي، جمله ي I hit him تبديل شد به He (was) hit by me . در نتيجه ساختاري به وجود آمد كه در آن مفعول در حالت مستقيم (نهادي) و فاعل در حالت غيرمستقيم (حالت ملكي قديم در زبان هاي ايراني، و حالت ابزاري قديم در زبان هاي هندو آريايي) قرار گرفت.

 

زبانشناس دیگری نیز مینویسد:

«تعريف ارائه شده درباره ويژگي گونه شناختي پيوندي بودن زبان ها بسيار ضعيف است. چراكه اين ويژگي اساسا از اهميت چنداني برخوردار نيست. چنان كه يك فرد با مشاهده صدق كردن ويژگي ياد شده در زبان هاي قفقازي، اورالي، و آلتاي مي تواند به سادگي به كم اهميت بودن آن پي ببرد.

زبان سومري در بسياري از موارد كاملا با زبانهاي اورالي فرق دارد. براي نمونه، در زبان هاي اورالي صرف فعل تنها به وسيله پسوندها صورت مي گيرد، اما در زبان سومري علاوه بر پسوندها، انواع گوناگوني از پيشوند وجود دارد كه به فعل افزوده مي شوند. ضماير مفعولي، وجه نماها و مفاهيم واژگاني به واسطه اين پيشوندها تعيين مي شوند. براي نشان دادن تعدد و نيز شدت يك حالت «بُن» در زبان سومري مي تواند تكرار شود؛ حال آن كه اين ويژگي در زبان هاي اورالي(و همچنین التايي) وجود ندارد. درهر صورت،  ويژگي هاي مربوط به گونه شناسي(typology) زبان ها حداكثر مي تواند يافته هايي آزمايشي به شمار آيد و نمي توان آن ها را سندي بر ارتباط ديرين دو يا چند زبان دانست».

 

 بنابراين چيزي به نام اقوام یک ریشه اسپليت-ارگاتيو زبان نداريم همانطور که چيزي به نام اقوام یک ریشه التصاقي-زبان نداريم و وجود شباهت در ميان يکي از صدها ويژگي دستوري دو زبان مختلف نمي تواند به معناي پيوند و همريشگي آن دو زبان باشد چنانکه همه دانشمندان و زبانشناسان نه زبان کردی و برخی از لهجه های فارسی را بخار اسلپیت ارگتیو بودن با سومری یکی میدانند و نه زبانهای هندواروپایی یا دراویدی یا ترکی یا غیره را بخاطر کیفیت های التصاقی در لغتسازی یا جمله سازی (هندواروپایی کمتر، ترکی تا حدی بیشتر ولی بدون پیشوند و میاوند  و دراویدی و زبانهای قفقازی مانند گرجستانی از ترکی بیشتر) جزو زبانهای همخانواده با سومریان میدانند.  بنابراین پان ترکیستها بخاطر ناآگاهی عمومی مردم از اصولات زبانشناسی، دروغ و تحریف اصولات زبانشناسی را برای کهن نشان دادن اقوام ترک به پیش میبرند در حالیکه تمام منابع دست کم از دوران مادها و چه پس از اسلام تا حداقل دوران مغولان، زبان آذربایجان را یک زبان ایرانی تبار میدانند چنانکه کتاب نو کشف سفینه تبریز و ده ها منبع دیگر این نکته را به خوبی ثابت کرده است.

http://www.azargoshnasp.net/languages/Azari/azarimain.htm

 

برای اطلاعات بیشتر:

 

تحريف پان تورکيسم درباره سومريها

 

درباه مردم قفقازي و رد نظر بطلان پان ترکيستان

 

بررسي نظرهاي پان ترکيستها و پان عربيستها درباره ايلاميان

 

همچنین میتوان به دانشنامه های معتبر مانند بریتنیکا سال 2007 رجوع کرد و زبانهای ایلامی و سومری نه ربطی با هم دارند و نه ربطی به ترکی. 

 

http://www.britannica.com/eb/article-9109817/Sumerian-language

 

http://www.britannica.com/eb/article-9032223/Elamite-language

  

بنابراین این نویسنده امیدوار است که با وجود جهان اینترنت و دسترسی به اطلاعات مستند، تحریف تاریخ کهن ایران نیز در میان غیرسیاسیون اثرگذار نخواهد بود. 

 

(دکتر) علی دوستزاده

alidoostzadeh@yahoo.com

 

بخش دو: زبانهای آرانی و ایلامی در خانواده ی آلتایی نیستند.

 

(  جالب است که سایت ایران-چبر از چاپ کردن این مقاله هراسیدند زیرا چندوقتی هست که مطالب پان ترکیستان را تبلیغ میکنند ولی پاسخ به پان ترکیستان را به تمامی چاپ نمیکنند.).

 

مقاله ی کنونی نقدی است بر چند مقاله​ی اخیر جناب فرهاد قابوسی در باب زبانشناسی و همچنین اشاره ای  کوتاه به مطالب علمی و فلسفی به زبان پارسی.  اما نخست بایست به لحن تند ایشان اشاره کرد.  مقاله های اخیر جناب قابوسی طوری نوشته است که ما را از بحث علمی دور میدارد و بیشتر جنبه شخصی دارد تا جنبه علمی. پاسخ دادن به چنین مقالاتی از این طریق دشوار است که منتقد را نیز به چنین رفتاری میکشاند.  کسی را  که ادعا میکند منطق و حقیقت دارد ،  چه نیازی است به تهمت زدن؟  شاید علت اینکه جناب  قابوسی با قلمی خشمگین مینویسند این باشد که محققین امروزی (چه ایرانی و چه خارجی) زبان ترکی را زبان تازه واردی از دوران سلجوقیان میدانند و در این امر یک نظرند.  برای نمونه دانشنامه بریتنیکا، دانشنامه اسلام، ولادمیر مینورسکی، دیاکونوف، پیتر گلدن، ریچاد فرای، و هنینگ و مارکورات و بارتولد همه بر این عقیده همداستانند. 

 

همچنین جناب قابوسی به بهانه این که فارسی من را نفهمیده اند، ناچار به ده ها نقل قول مختلفی که آوردم هیچ پاسخی ندادند. البته پاسخی هم چندان وجود ندارند، زیرا زمانیکه نظرهای محققین آورده شود، دیگر کسی که حتی یک مقاله علمی در زبانشناسی نداشته باشد، نمیتواند اظهارنظر کند و سپس انتظار داشته باشد که نظرش بر محققین امر ارجحیت یابد.  من در چند منبع علمی جستجو کردم و یک مقاله علمی از دکتر فرهاد قابوسی در رابطه با زبانشناسی نیافتم. 

 

در عین حال، در هر نقل قولی که از زبانشناسان معروف در مقاله پیشین خود آوردم:

http://www.azargosh nasp.net/ Pasokhbehanirani /diakonoffqabusi .htm

 

متن انگلیسی آن همراه بوده است و تمام کسانی که به من ای-میل زدند چنین عذری را نیاوردند که این متنها را نفهمیده اند.    

 

همچنین اشاره کوچک به پارسی نویسی بنده. من با وجود اینکه جوانی هستم برون از خارج کشور، عمر خودم را در خارج گذراندم و بنابراین زبان انگلیسی را بهتر از زبانهای کردی و فارسی میدانم.  جناب قابوسی برای نادیده گرفتن نظرهای دانشمندان شهیری چون مینورسکی، دیاکونوف، گلدن و دانشنامه های گوناگون ناچارند چنین ترفندی را بکار ببرند. زیرا تمام مطالبی که در مقاله پیشین آوردم با اصل انگلیسی آن همراه بوده است. همچنین سایتهای سیاسی جایی برای بحثهای علمی نیستند و کاشکی جناب قابوسی حداقل یک مقاله علمی در یک نشریه معتبر انگلیسی جهانی چاپ میکردند بجای اینکه در یک مجله اینترنتی سیاسی.

 

این نکته نشان میدهد که جناب قابوسی خوانندگان  “عادی”  که به اصطلاحهای زبانشناسی آشنایی ندارند را مورد هدف قرار داده اند.  به یقین ، نوشتن مقاله های زبانشناسی در سایتهای سیاسی (ایران خبر)، نهایتا موجب خواهد شد که جناب قابوسی به مخالفینشان را “ایران پرستان” ،”پان ایرانیست” و “بیشعور” و  “بی منطق” و غیره خطابکنند.  در حالیکه اگر ایشان واقعا انگیزه​ی علمی داشتند،می بایست بکوشند که نظر تمامی محققین خارجی امروزین را عوض کنند و نه اینکه آثار کسانی  راکه درگذشته اند و دیگر نمیتوانند پاسخ بدهند را تحذیف و تحریف کنند.

 

بحثی که سیاست-زده شود خود به خود از علمی بودن بحث میکاهد.  بنابراین بررسی زبان پیشین آذربایجان در یک سایت سیاسی چپگرا و آنهم زیر عنوان مسئله ملی هرگز برای ناباوران نتیجه آور نخواهد بود.  در عین حال، بایست پاسخی در این رابطه داد زیرا دانستن مطالبی پژوهشانه و سپس سکوتی گزیدن چندان درست نمی نماید.  هرچند دروغ همیشه در تاریخ وجود داشته و خواهد داشت و هیچ کس قادر نیست که از این پدیده جلوگیری گیرد.  ولی در طی زمان دروغ نمی ماند و خود به خود نابود میشود.

 

 کسروی هرچه گفته باشد یا نباشد، امروز نظردانشمندان خارجی اینست که زبان یا زبانهای آریایی پیش از ترکی شدن زبان آذربایجان ،  در آن مکان معمول بوده و رواج داشته است.  در رابطه با ترکیه کسی شکی ندارد که پیش از سلجوقیان زبان ترکی در آنوتولی رایج نبوده است.  در ایران هم محققین این نکته را قبول دارند. 

 

برخلاف منابعی که ما می آوریم، جناب قابوسی با تعبیر کردن کتابها و نظرهای کهنه، میخواهند نظرهای محققین امروزی را نادیده بگیرندو یا برای نمونه،  یکی از منابع تازه ایشان ، “ویکیپیدا” میباشد:

Das Kaukasische. – Altaische Sprachen : Wikipedia

 

هر عالمی و حتی دانشجوی دبیرستانی میداند که ویکیپیدا یک منبع علمی نیست و هر کسی میتواند در آن دستکاری بکند!  در حالی که دانشنامه بریتنیکا و دانشنامه اسلام را محققین و پرفسوران و متخصصین نوشته اند.  دانشنامه ی اسلام سند دست اول در رابطه با جهان اسلام در جهان شناخته شده است و دانشگاهای بزرگ جهانی به آن دسترسی دارند. این سند مال عوام نیست بلکه متخصصین امور مقاله های بسیار دقیق و علمی را در این دانشنامه نوشته اند. 

 

http://www.brillonline.nl/public/demos#islam

 

پروفسور ولادمیر مینورسکی نامیست آشنا در شرقشناسی و ایشان به صراحت در این دانشنامه در مدخل آذربایجان مینویسند:

 

‘’ In the beginning of the 5th/11th century the G̲h̲uzz hordes, first in smaller parties, and then in considerable numbers, under the Seldjukids occupied Adharbayjan.  In consequence, the Iranian population of Adharbayjan and the adjacent parts of Transcaucasia became Turkophone.”

(Minorsky, V.; Minorsky, V. “Ad̲h̲arbayd̲j̲an ” Encyclopaedia of Islam. Edited by: P. Bearman , Th. Bianquis , C.E. Bosworth , E. van Donzel and W.P. Heinrichs. Brill, 2007.)

 

جناب قابوسی ادعا میکنند:

” آقای یارشاطر با باور به چنین ترهاتی آبروی ایران را در مجامع علمی برده است”

 

در حالیکه تمام محققین خارجی که من در مقاله پیشین آوردم یک نظرند که زبان پیشین آذربایجان ، زبانی ایرانی بوده است و هرگز به جناب یارشاطر اشاره نکردم.  پس این محققین خارجی نیز آبروی آمریکا (گلدن):

http://andromeda.rutgers.edu/~history/index.php?content=deptmem&name=golden

 

 و فرانسه (پلانوهول) و روسیه (مینورسکی)

http://www.iranica.com/articles/ot_grp5/ot_minorsky_20040720.html

و جمهوری آذربایجان (اقرار علیوف محقق نامدار که رئیس آکادمی علوم جمهوری آذربایجان نیز بود:

http://azer.com/aiweb/categories/magazine/ai123_folder/123_articles/123_igrar_aliyev.html

غیره را برده اند!  بر جناب فرهاد قابوسی هست که دوباره آبروی این کشورها را برگردانند. 

در هر حال ما بایست اندیشه را نقد کنیم و نه اشخاص را.   من قصد ندارم مانند جناب فرهاد قابوسی سخن برانم زیرا چنین سخن گفتن تندی نشان از کمبود منطقی و علمی است.  ولی تنها همین نکته بسنده است که محققین خارجی از جمله هنینگ بارها به مقالات و نوشتارهای دکتر احسان یارشاطر استناد میکنند.

 

چند نکته نظر به نوشتارهای اخیر جناب قابوسی:

 

یک)

یکی از اشتباهات بزرگ جناب قابوسی نفهمیدن مفهوم  “التصاقی” بودن زبانهای خانواده آلتایی، اورالی، دروایدی و قفقازی میباشد.  ایشان برفرض اینکه    typology  (گونه شناسی)

این زبانها، پیوندی است ، آنها را با ترکی ارتباط میدهند. در حالیکه چنین نظریه ای  از بنیاد غلط است.  بایست به همه خوانندگان به طور واضح نشان داد که این زبانها را زبانشناسان جزو خانواده های مختلف و بی پیوند با هم میدانند.  ناچار در اینجا ما نقل قولهایی از زبانشناسان می آوریم.

 

براي مثال، همه زبان هاي زير، زبان هايي پيوندي (التصاقی) هستند، اما در گروه هايي متفاوت قرار داده مي شوند:

زبان هاي آفريقايي همچون بانتو، سواحيلي…..؛

زبان هاي دراويدي همچون تاميل و مالزيايي…..؛

زبان هاي بومي استراليا…؛

زبان هاي بومي آمريكا…؛

زبان هاي قفقاز همچون گرجي و چچني و لازي و اودي و لزگي..؛

زبان هاي هند و اروپايي همچون زبان تخاري و تا اندازه اي كمتر زبان هاي آلماني؛

زبان هاي پلي نزيايی ،

 زبان هاي اورالي

و همچنين زبان هاي آلتايي  .

 

این خانواده زبانها مستقل از همدیگرند و با هم از یک ریشه نیستند. یعنی آنها با یکدیگر دارای genetic relationship  (خویشاوندی) نیستند.  این نظر دانشمندان کنونی است که جناب فرهاد قابوسی از آن غافل اند.  ایشان فکر میکنند گونه-شناسی typology یعنی نشانگر genetic relationship  خویشاوندی ولی چنانکه از منابع مستقل و معتبر زبانشناسی نقل قول خواهیم نمود، چنین فرضیه امروز پایه علمی ندارد.

 

همچنانکه در مقاله پیشین نوشتم، نمیتوان یکی از ده ها ویژگی دستور زبان را گرفت و ادعا کرد این زبانها از یک ریشه اند.  برای نمونه زبانهای کردی و عربی هر دو تصریفی میباشند ولی هیچ کس تاکنون ادعا نکرده است که کردی یک زبان سامی است یا عربی یک زبان هندواروپایی.  برخی از زبانهای نامبرده، برخلاف زبان ترکی هم پسوند و هم میانوند را در دستور زبان خود قرار داده اند (چیزی که در ترکی وجود ندارد).

 

 

ما در اینجا نقل قولهایی از زبانشناسان می آوریم تا این نظریه باطل همواره بدست غیرمتخصصین و قومگرایان تکرار نشود.  تمام این نقل قولها از مجله  های معتبری چون current anthroplogy  و سایر منابع معتبر میباشد و یک نفر “پان ایرانیست” هم در اینجا وجود ندارد!  تمام این نقل قولها پاسخ به فردی غیرمتخصص و عامی بود که ادعا میکرد زبان سومری با زبان مجاری از یک ریشه هستند زیرا هردو ویژگی “پیوندی” را دارند.  اما روشن شد که حتی ویژگی “پیوندی” زبان سومری فرق فاحشی با زبان مجاری و زبانهای آلتایی و اورالی دارد و “پیوندی” بودن یک زبان هرگز نشانگر یک ریشه بودن نیست وگرنه زبان هندواروپایی تخاری را نیز بایست با زبانهای سرخپوستان آمریکا از یک ریشه بدانیم زیرا هر دو “پیوندی” هستند.

 

Professor Mridula Adenwala Durbin:

“The division of languages into agglutinating and inflectional refers to only one segment of the total structure of language, namely morphology. Compar­able morphology between two languages is not necessarily an indicator of their genetic affiliation”

(Comments: Current Anthropology, Vol. 12, No. 2 (Apr., 1971) pg 216)

 

Professor William H. Jacobsen

“The typological characteristic of being agglutinative, from which the argument starts, is so poorly defined as to be of little significance, as one can immediately see from its application to Caucasian languages as well as to Uralic and Altaic languages. The general structure of Sumerian is really quite different from that of Uralic in many ways. For example, in Uralic languages verb in­flection   is   exclusively   by   suffixes, whereas in Sumerian the verb complex contains, in addition to suffixes, prefixes of several different position classes, expressing pronoun objects of various kinds, as well as modal and lexical concepts. The stem in Sumerian, but not Uralic, may be reduplicated to express such categories as plurality and and intensity. In any case, typological features are at best heuristic, not pro­batory of distant relationships.

(Comments: Current Anthropology, Vol. 12, No. 2 (Apr., 1971) pg 218)

 

Professor Johann Knobloch:

 

“For example, the Indo-European language, Tocharian, is agglutinative like Sumerian and Hun­garian; yet no one would relate Tocharian with these two languages. “

(Comments: Current Anthropology, Vol. 12, No. 2 (Apr., 1971) pg 219)

 

 

Professor W.P. Lehman:

“One of the clearest results of historical linguistic studies is the finding that genetic relationships have only minor correlations with typological characteristics. For example, the Indo-European language, Tocharian, is agglutinative like Sumerian and Hun­garian; yet no one would relate Tocharian with these two languages. If CA wants to present ideas on historical linguistics for discussion, it might review the generally held conclusions about possible correlations between genetic relationships and typological charac­terizations rather than this very dubious statement.”

(Comments: Current Anthropology, Vol. 12, No. 2 (Apr., 1971) pg 219)

 

Professor Joe E. Piece:

 “The term “agglutinative” is only one of a large number of typological labels that can be applied to languages. The notion goes back at least to Friedrich and August von Schlegel (1808, 1818, cited repeatedly in Home 1966), and it can­not be considered an absolute term, but only a relative one. Presumably echoes of this 19th-century typology simply continue to appear in brief popular treatments of the Sumerian language such as those mentioned”

(Comments: Current Anthropology, Vol. 12, No. 2 (Apr., 1971) pg 221)

 

 

Professor H.K. J. Cowan:

“As to the former: terms like “ag­glutinative, ” “isolating,” and “flexional” are rather dubious and do not indicate any genetic relationship. Finnish, for instance, is often regarded as typically “agglutinative, ” but here we find what may be regarded as “flexional” forms, such as vesi ‘water’ (nominative) , but vetta (partitive) and veden (genitive); sido-n ‘I bind,’ sido-t ‘thou bindest,’ sito-o ‘he binds,’ etc. (Jespersen 1950: 79). Chinese is often thought to be typically “isolating,” bu tKarlgren (1920) has shown that Proto-Chinese was “flexional.” English, “flexional” by origin, seems on its way to “isolation.” Therefore, even if we accept the terms as justified for typological classification they say nothing about genetic relation­ship”

(Comments: Current Anthropology, Vol. 12, No. 2 (Apr., 1971) pg 222)

 

 

Professor Istvan Fodor:

“The similarity of the grammatical structure of the languages compared has no relevance at all for a common origin if the congnateness of the contrasted grammatical morphemes (of similar or different function) cannot be shown by stable sound laws.  Modern English, with its many monosyllabic roots and little formal modification is, is more like Modern Chinese(which was not always monosyllabic) with regards to some structural features than it is like Anglo-Saxon or Latin or Russian.  In any case, major structural linguistic types are not numerous and the 3000 or more languages of the world can be divided into a few groups independently of their origin.  Furthermore, one Sumerologist (Kluge 1921) is that of the opinion that Sumerian cannot be compared structurally with the Finno-Ugric stock, but should instead be compared with Hamitic and many Sudanic languages.  By the way, meinhoff(1914- 1915) made the first observation concerning some Sumerian and African(Bantu and Hamitic) structural and lexical parallels.”(CA vol 17 No. 1  , March 1976)”(Istvan Fodor Current Anthropology, Vol. 17, No. 1 (Mar., 1976), pp. 115-118)

 

 

 

Professor. Gerard Caluson:

 

 

“I have reached as result of many years of study of a good many languages regarding the time-honoured but now discredited trichotomy of agglutinating, flexinal and isolating languages.  It seems to me that these are, at most, stages through which languages may, perhaps must, pass over the centuries, and that they way in which a language is categorized depends primarily on the characteristics which are selected as decisive.  English is now, for example, regarded as an isolating language, but it is conceded that it was earlier a flexional language and that traces of this still survive in the cojungation of verbs.  But if attention is concentrated on such groups of words as “parent, parenthood,” , “man, manly, manliness”, and “rest, restless and restlessness” it is hard to deny it the status of an agglutinating language in the classical sense of the term.”

(Gerard Clauson Current Anthropology, Vol. 14, No. 4 (Oct., 1973), pp. 493-495)

 

 

لازم به ذکر است که پروفسور کلاسون یکی از بزرگترین ترکی-شناسان جهان میباشند و حتی یک کتاب معروف ریشه-شناسی زبانهای ترکی را نیز تالیف نموده اند.  در اینجا ما چند تا از ترجمه های نقل قولهای بالا را به فارسی (با دقت) می آوریم. 

 

پروفسور کلاسون میگوید:

 

در نتيجه سالها پژوهش بر روي بسياري از زبان ها از نظر پيوندي، تصريفي، يا جداگانه بودن ،كه دسته بندی ای پرسابقه است ولي امروزه مورد ترديد قرار دارد،  به اين نتيجه رسيده ام که از ديدگاه من، اين مفاهيم سه گانه (پيوندي، تصريفي، و جداگانه) ،  حداكثر مراحلي است كه زبان ها  امکان دارد يا بايد در گذر قرن ها از آن عبور كنند. همچنين از نظر من، چگونگي دسته بندي زبان ها به ويژگي هاي بنيادينی بستگي دارد که بعنوان تعیین کننده برگزیده شده است. براي مثال، زبان انگليسي را امروزه بعنوان زباني isolating (تک-هجایی=isolating)(البته چینی بیشتر از انگلیسی isolating  هست) مي شناسيم، اما اين نكته پذيرفته شده است كه اين زبان پيشتر صرفي بوده است و آثار صرفي بودن هنوز در ساختار فعل هاي آن باقي است. اما اگر به گروهي از واژگان مانند “parent, parenthood,…” ، “man, manly, manliness,…” ، و “rest, restless, restlessness,…” توجه كنيم، به سختي مي توان ويژگي هاي پيوندي بمعناي كلاسيك را در آن انكار كرد.

 

پرفسور فودور میگوید:

 

اگر همريشه بودن تكواژهاي موجود در دو زبان را نتوان با استفاده از قوانيني پايدار اثبات نمود، همانندي ساختار  دستوری  در آن دو زبان به هيچ وجه نمي تواند دليل بر همريشه بودن آنها باشد. چنانكه زبان انگليسي جديد با داشتن بن هاي تك هجايي بسيار و تعداد اندكي “دگرواژ”، از نظر برخي ويژگي هاي ساختاري بيشتر شبيه به زبان چيني است تا زبان هاي آنگلوساكسون، لاتين، و روسي. در هر صورت گونه هاي ساختاري زبان ها كم شمار هستند و حدود 3000 (يا بيش از 3000) زبان موجود در جهان را فارغ از ريشه ي آنها مي توان از نظر ساختاري به چند دسته محدود تقسيم نمود. 

 

 

پرفسور ژکوبسون میگوید:

 

تعريف ارائه شده از ويژگي گونه شناسی (typological ) پيوندي بودن زبان ها بسيار ضعيف است. چراكه اين ويژگي اساسا از اهميت چنداني برخوردار نيست. چنانكه يك فرد با مشاهده صدق كردن ويژگي ياد شده در زبان هاي قفقازي، اورالي، و آلتاي مي تواند به سادگي به كم اهميت بودن آن پي ببرد.

 ساختمان کلی زبان سومري در اشکال گوناگونی كاملا با زبانهاي اورالي فرق دارد. براي مثال، در زبان هاي اورالي صرف فعل تنها بوسيله پسوندها صورت مي گيرد، اما در زبان سومري علاوه بر پسوندها، انواع گوناگوني از پيشوند وجود دارد كه به مکانهای مختلفی از فعل افزوده مي شوند. ضماير مفعولي، وجه نماها (Modal)

و مفاهيم واژگاني توسط اين پيشوندها تعيين مي شوند. براي نشان دادن تعدد و نيز شدت يك حالت،”بن” در زبان سومري مي تواند تكرار شود؛ حال آنكه اين ويژگي در زبان هاي اورالي وجود ندارد. درهر صورت،  ويژگي هاي مربوط به گونه شناسي زبان ها حداكثر مي تواند يافته هايي آرويني ( راهنمایی کننده ) بشمار آيد و نمي توان آنرا را سندي بر ارتباط ديرين (خویشاوندی) دو يا چند زبان دانست.

  

 

نظر جناب قابوسی در پیوند دادن زبانهای آرانی و ایلامی و قفقازی و دراویدی به زبان ترکی از هر زوایه باطل است.  چنین نظری را هیچ کسی در یک مجله علمی قبول نخواهد داشت و تنها برای قومگرایان منطقی مینماید.  در خانواده زبانهای هندواروپایی ، ما هم زبانهای التصاقی (نظیر تخاری و تا حدودی کمتر انگلیسی کهن و آلمانی) و هم تصریفی و هم تک هجایی داریم ولی کسی برای نمونه زبانهای قفقازی را با زبانهای هندواروپایی بخاطر التصاقی بودن تخاری، یکی نمیداند. 

 

 

به یکی دیگر از خصوصیات دستور زبان را نگاه کنیم.

 

برخلاف تركي، زبان سومري زباني ارگاتيو است. زبان پهلوي (و بطور كلي زبان هاي فارسي ميانه)، همانند زبان كردي جديد، ارگاتيو گسسته بوده است. در زبان فارسي ميانه (و نيز در زبان هاي هند و آريايي ميانه، هندي جديد، پنجابي، راجستاني، ماراتي، و سندي) “زمان ماضی (گذشته)” ای که در هند و اروپايي اصلي (در قالب استمراري، گذشته كامل، و ماضي نامعين) وجود داشته است ، بدست فراموشي سپرده شد و جاي خود را به ساختاري داد كه اسم مفعول مجهول را دربر مي گرفت. براي مثال در مورد فعل هاي متعدي، جمله

I hit him

تبدیل شد به

 

He (was) hit by me

 

در نتيجه ساختاري بوجود آمد كه در آن مفعول در حالت مستقيم (نهادي) و فاعل در حالت غيرمستقيم (حالت ملكي قديم در زبان هاي ايراني، و حالت ابزاري قديم در زبان هاي هند و آريايي) قرار گرفت.

 

اگر قرار باشد ما از منطق جناب فرهاد قابوسی را استفاده کنیم، پس لابد باید زبان سومری را  که هم دارای پیشوند، پسوند، میاوند میباشد و هم ارگتیو گسسته ،  با زبانی کردی کرمانجی که همه این ویژگیها را دارد، همریشه بدانیم.  ولی حقیقت اینست که این سخن نیز مانند ادعای جناب قابوسی بی پایه میباشد زیراکه نشان دادن همانندی یکی از ده ها ویژگی دستور زبان هرگز به معنی یک ریشه بودن دو زبان نیست.  همچنین زبانهای قفقازی برخلاف زبانهای آلتایی ارگتیو گسسته میباشند.  زبانهایی همچون اوراتویی، گرجی، لزگی، آرانی باستان (آلبانیای قفقازی)..همگی ارگتیو گسسته میباشند.

 

همچنین لازم به ذکر است که زبانشناسان امروزین دیگر نظریه اورال-آلتایی را قبول نداشته بلکه زبانهای اورالی را از آلتایی کاملا جدا میدانند.

 

برای اینکه این مقاله طولانی نشود ناچار تنها به چند کتاب و مقاله محققانه اشاره میشود.  این کتابها و مقالات به وضوح نشان میدهند که دانشمندان دیگر حتی فرضیه اورال آلتایی را جدی نمیگیرند و آنها را دو خانواده جدا از هم میدانند.

برای نمونه:

 

) Andrew Dalby, Dictionary of Languages: The Definitive Reference to More Than 400 Languages, pg 18)

(Philip Baldi, Linguistic Change And Reconstruction Methodology, Walter de Gruyter, 1990, pg 549)

 

ترکشناسان مشهور مانند دوفر و کلاسون نیز نظریه اورال آلتایی را قبول ندارند و این دو خانواده را جدا از هم میدانند. 

 

 اینجاست که معلوم می شود  مقاله اخیر جناب فرهاد قابوسی با فرضیه های نادرست آغاز میشود.  لازم به ذکر است که حتی یک اثر به زبان ترکی  و زبانهای دیگر آلتایی بر سنگ، چوب، کاغذ، .. پیش از دوران ایلخانیان از آذربایجان دیده نشده است.  آنچه از ایلخانیان نیز بدست آمده است فرمانده برخی از این شاهان به زبان ترکی ایغوری در کنار فارسی است.   این نکته مهمی است که جناب قابوسی نیز بایست به آن اشاره میکردند.  اگر به دانشنامه ها و مجله های معتبر نگاه کنیم، هیچکس زبانهای بانتو و قفقازی (مانند گرجی و لزگی و آرانی پیشین) یا ایلامی را ترکی نمیداند.   هیچ پروفسوری و دانشمندی امروز وجود ندارد که زبانی مانند گرجی یا زبانهای آفریقایی یا دراویدی یا ایلامی را ترکی بداند. 

 

برای همین است که مقاله نخستین جناب قابوسی از فرضیه های غلط آغاز میشود.

 

 

دو)

در آغاز مقاله ی نخستین جناب قابوسی،  اطلاعات غلطی داده شده است. مقاله نخستین جناب قابوسی با یک مطلب غیرعلمی آغاز میشود:

بلکه براساس تخقیقات اخیر زبانشناسی نیز زبان قدیم ایلامی (عیلامی) نواحی غرب ایران شامل آذربایجان با زبانهای اورال- آلتائی که شامل زبان ترکی است خویشاوند بوده ولذا تغییر تدریجی زبان ساکنین آذربایجان از زبان ایلامی به زبان خویشاوند ترکی بعد از قریب یک تا دو هزاره: بخصوص تحت شرایط اسکان متمرکز اقوام ترک در این ناحیه ، بعنوان تغییر تدریجی امری طبیعی و منطقی محسوب میشود.”

 

 پس از اینکه من اشاره کردم دیاکونوف ترکی را همریشه با ایلامی نمیداند ایشان مینویسند:

 

” او در “تاریخ ماد” به صراحت مینویسد (6) (پرانتز تلخیص نوشته دیاکونوف از من): (ص 61) “احتمال چنین ارتباطی (بین زبانهای عیلامی و آلتایی) – گرچه هنوز ثابت نشده است – ولی قوی است” و در (ص69): ” “زبان مادی ایرانی” … فقط یکی از زبانهای قبیله ای سرزمین ماد بوده … در حدود ماد آتروپاتن زبانهای قبیله ای دیگری – که منشاء غیر ایرانی داشتند ، وجود داشته اند”. به حکم منطق برطبق استدلالی که در مقاله پیشین با برهان خلف کردم این زبانهای غیر ایرانی که غیر سامی هم بوده اند اجبارا متعلق به (خویشاوند) زبانهای آلتایی ( شامل اورال – آلتایی) بوده اند ، چراکه هنوز هم تنها سه گروه مذکور عمده زبانی در این ناحیه باقی مانده اند . امری که تسمیه “قفقازی” آنها نه تنها قادر به تغییرش نیست بلکه به لحاظ التصاقی بودن زبانهای قفقازی و آلتایی ، آنرا تایید هم میکند . لکن اگر دیاکونوف نظر دیگری هم ابراز میکرد باز تغییری در تایید یا رد آن پس از ارزیابی منطقی آن نمیکرد.”

 

متاسفانه جناب قابوسی به نقل قولهای انگلیسی که از مقاله دیاکونوف آوردم اشاره نکرده بودند و خود ایشان گفتارهای دیاکونوف را سانسور کردند. بزرگترین ضعف اساسی متن بالای جناب قابوسی نیز اینست که به هیچ کدام از نوشتارهای تازه دیاکونوف اشاره نکردند بلکه به کتابی اشاره کردند که در سال 1956 (در فضایی سیایی) نوشته شده است.  لیکن در آن کتاب مطالبی را نیز سانسور نمودند.

برای نمونه در همین کتاب تاریخ ماد، دیاکونوف به صراحت مینویسد:

«در هر حال راجع به زبان عیلامی، تا آن حد که برما معلوم است، میتوان گفت که ذخيره‌ی اصلی لغوی و ساختمان دستوری السنه‌ی ترک و مغول را نمیتوان از آن مشتق دانست(ص 61).»

 

این در جمله بعدی است که دکتر قابوسی آن را ادامه نداند.  همین کار را نیز با یکی از جمله  های هنینگ کردند که برای خوانندگان خواهیم آورد.

 

همچنین در رابطه با نقل صفحه‌ی 69 ، من به چند نقل قول دیگر از دیاکونوف اشاره کردم که جناب قابوسی آن را نادیده گرفتند.

 

“قرن هفتم قبل از ميلاد به بعد به تقريب، تمام نام هاي مادي كه به ما رسيده ريشه واضح ايراني دارد … اين دلايل براي اثبات اين كه زبان مادي (گروه ايراني) لسان مشترك و همگاني اتحاديه قبايل ماد بوده است، كافي به نظر مي رسد (ص 144)”. ” در سرزمين ماد، از قرن نهم تا هفتم قبل از ميلاد، چه از روي اصطلاحات جغرافيايي و چه اسامي خاص، پيش رفت عنصر لساني ايراني از مشرق به طرف غرب آشكارا مشهود مي باشد (ص 145)”.” به موازات توسعه حدود سرزمين ماد در قرن هاي هفتم و ششم قبل از ميلاد دايره انتشار زبان مادي – ايراني نيز وسيع تر گرديده است و يكي از علامات آن همانا توسعه دامنه نشر اسامي مادي – ايراني مي باشد (ص 148)”. “زبان مادي ايراني ظاهرا زبان مشترك قبايل ماد بوده و ظهور اسكيت ها محتملا وضع زبان مذكور را بيش از پيش استوار ساخت، زيرا كه تقريبا بدون ترديد مي توان گفت كه اسكيت ها آن زبان را به آساني مي فهميده اند … محتملا نفوذ مغان و كيش ايشان در سراسر خاك ماد در عين زمان بسط يافت و زبان مغانْ زباني ايراني بود (ص 255)”.” زباني كه مردم عهد باستان مادي مي ناميدند به زبان هاي ايراني تعلق داشته و از اين رهگذر مانند زبان هايي بوده كه اقوام اسكان داده شده و لااقل اكثر اقوام صحرانشين آسياي ميانه، كه اكثريت قاطع اخلاف شان اكنون به يكي از زبان هاي گروه تركي سخن مي گويند، بدون استثنا در عهد باستان بدان متكلم بودند (ص 63)”. “از اواسط هزاره اول قبل از ميلاد در بخش اعظم پهنه هاي ايران‌زمين زبان هاي هندواروپايي (ايراني) كسب برتري كردند و اقوامي كه متكلم به السنه مزبور بودند بعدها فرهنگ بزرگ ايران را آفريدند … دانش غرب در عصر حاضر، به درستي متوجه نفوذ ايشان در سرزمين ماد و حركت تدريجي شان از شرق به غرب گشت (73-72)”.

 

بنابراین نظر دیاکونوف (در سال 1956) اینست که زبان ایرانی نخست در تمام قبایل اتحادیه ماد رواج نداشته است ولی کم کم بر همه آن قبایل غالب میشود و زبان مشترک تمام این قبایل میشود.  چنین امری را میتوان در اتحادیه قشقایی نیز دید که برخی از قبایل اتحادیه قشقایی ریشه عرب، لر، و فارسی دارند ولی زبان ترکی زبان مشترک و غالب این قبایل در مرور زمان شده است. 

 

کتاب تاریخ ماد دیاکونوف که به سال 1956 انتشار یافت ،  بنا بر سفارش انستیتوی تاریخ و فلسله آکادمی علوم جمهوری شوروی سوسیالیستی آذربایجان نوشته شد.  در زندگینامه دیاکونوف از زبان خودش آوردیم که:

 

 

Our faculty at the University, as I already mentioned, was closed “for Zionism”. There was only one position left open (“History of the Ancient East”) which and I have conceded to Lipin, not knowing for sure then, that he was an (secret service – AB) informer, and was responsible for death of lovely and kind Nika Erschovich. But Hermitage salary alone was not enough for living, even combined with what Nina earned, and I, following to an advice from a pupil of my brother Misha, Lesha Brstanicky, [signed a contract and] agreed to write “History of the Media” for Azerbaijan.

All they searched for more aristocratic and more ancient ancestors, and Azerbaijanis hoped, that Medes were their ancient ancestors.

 

The staff of Institute of history of Azerbaijan resembled me a good panopticon. All members had appropriate social origin and were party members (or so it was considered); few could hardly talk Persian, but basically all were occupied by mutual eating (office politics – AB). Characteristic feature: once, when we had a party (a banquet) in my honor at the Institute director’ apartment (who, if I am not wrong, was commissioned from a railway related-job), I was amazed by fact that in this society consisted solely of Communist party members, there were no women. Even the mistress of the house appeared only once about four o’clock in the morning and has drunk a toast for our health with a liqueur glass, standing at the doors.
 
The majority of employees of the Institute had very distant relation to science. Among other guests were my friend Lenja Bretanitsky (which, however, worked at other institute), certain complacent and wise old man, who according to rumors, was a red agent during Musavatists time, one bearer of hero of Soviet Union medal, arabist, who later become famous after publication of one scientific historical medieval, either Arabic, or Persian manuscript, from which all quotes about Armenians were removed completely; besides that there were couple of mediocre archeologists; the rest were [Communist] party activists, who were commissioned to scientific front.

 

I could not prove to Azeris, that Medes were their ancestors, because, after all, it was not so. But I wrote “History of the Media”, big, detailed work.

) I.M. Dyakonoff. (1915- 1999, Publisher: (European House), Sankt Petersburg , Russia , 1995

700 copies, pg 731)

 

پس در اینجا دیاکونوف به صراحت اشاره میکند که وی را استخدام کرده بودند که این کتاب را بنویسید.  بنابراین دیاکونوف نیز ناچار بود که مصلحت را رعایت کند ولی در نهایت نتوانست حقیقت آریایی بودن مادها را بپوشاند.  هر محقق بی طرف نیز ناچار است که به نظرهای تازه دیاکونوف نگاه کند که برخی از نظرهای کهن وی را رد میکند.  اما جناب قابوسی هیچ نگاهی به مطالب نوی دیاکونوف نکرده اند.

 

در سال 1978 دیاکونوف در دانشنامه بزرگ شوروی مینویسد:

“خویشاوندی زبان ایلامی با دیگر زبانهای کهن و باستانی معلوم و مشخص نشده است.  چنین به نظر میرسد که پرثمرترین پژوهشها در زمینه ی ارتباط زبان ایلامی با زبان دراویدی حال شده باشد”

بنگرید به:

“Bolshaia Sovetskaia Entsiklopediaa” .  Tretie izdanie, Izdatelstvo “Sovetskaia Entsiklopediaa” , Moskva, 1978, str. 28, str. 70-71.

 

همچنین بایست به مقاله بسیار مهم و متعبر دیاکونوف در ساله 1985 در رابطه با مادها اشاره کرد. در آن زمان فضای علمی شوروی آزادتر بوده است و دیاکونوف بدون هیچ شبهه باز به آریایی بودن مادها تصریح میکند.

 

شايان توجه است كه دياكونوف، پژوهشگر روس، در بخش مربوط به “ماد” تاريخ ايران كمبريج (1985، ص 42)، كه سي سال پس از كتاب تاريخ ماد او منتشر شده است، همچنان و به تأكيد، به آريايي بودن مادها تصريح كرده است:

 

It is pretty certain that pastoral tribes with subsidiary agriculture who created the archeological Srubnya(Kurgan) and Andorovo cultures of steppes of Eastern Europe, Kazakhistan, and Soviet Central Asia in the 2nd millennium B.C. were the direct precursors of the Scythians and the Sacae, i.e. of the “Eastern” Iranians.  But this means that the division of the tribes speaking Indo-Iranian (Aryan), into Indo-Aryan and Iranians, must have antedates the creation of these two archeological cultures.  It also means that the ancestors of the speakers of Indo-Aryan and “Western” Iranian idioms(Median, Persian and Parthian) must have reached the south-western part of Central Asia and Easter Iran already earlier, by the end of the 3rd or the beginning of the 2nd millennium B.C.  During the 2nd millennium a considerable part of the population of the Iranian Plateu must already have spoken Indo-Iranian languages, perhaps even Old Iranian languages.

(=کاملا مسلم است كه قبايل دامدار داراي [اقتصاد] فرعي كشاورزي،  كه فرهنگ هاي باستانی سروبنيا (كورگان) و آندرونووي دشت هاي اروپاي شرقي، قزاقستان و آسياي ميانه شوروي [سابق] را در هزاره دوم پ.م. پديد آوردند، پيشروان مستقيم سكيث ها و سكاها، يعني ايرانيان شرقي بوده اند. اما اين بدان معنا است كه انشعاب قبايل هندوايراني (آريايي) زبان به هند – آريايي و ايراني، مي‌بايد پيش از پيدايش اين دو فرهنگ باستانی رخ داده باشد. اين باز بدان معناست كه نياكان گويندگان زبان هند – آريايي و گويش هاي ايراني غربي (مادي، پارسي و پارتي) مي‌بايد زماني زودتر، در پايان هزاره سوم پ.م. يا آغاز هزاره دوم پ.م. به بخش جنوب غربي آسياي مركزي و ايران شرقي رسيده باشند. در طي هزاره دوم پ.م. بخش عمده اي از جمعيت فلات ايران لابد به زبان هاي هندوايراني، و شايد حتا به زبان هاي ايراني باستان، سخن مي گفته اند.)

 

دیاکونوف در این مقاله 1985 خود مینویسد:

 

But it was natural for Iranian, as the means of intertribal communication, to become the established language of the new kingdom and of the new city, specially built as capital, Ecbatana.

 

 

بنابراین یک بار هم دیاکونوف به زبان ترکی در آذربایجان در دوران مادها اشاره نکرده است.

به منابعی که از دوران هخامنشیان و پس بازمانده است بنگریم نیز این نکته روشن میشود:

 یک) در متون پارسی باستان، نام تمامی مادها ایرانی بوده است و موسی خورنسی هم مادها را به صراحت آریایی خوانده است. 

دو)

موسی خورنسی، در رابطه با مردم ماد نیز اصطلاح آریایی را استفاده میکند.

 سه)

هردوت نیز همانطور که دیاکونوف اشاره نمود مادها را آریایی خوانده است.

چهار)

استرابو نیز از یک ریشه بودن و قرابت زبان مادی، سغدی، پارسی باستان و باختی (بلخی) سخن رانده است.

 

 

 

همچنین دیاکونوف، نویسنده مقاله ایلام در تاریخ کامبریدج ایران، نظریه خود را درباره پیوند ممکن بین دراویدی و ایلامی را دوباره تکرار میکند:

There are some gounds for believing that that Elamites, at least in the lowlands, were dark-skinned , and their language seems to have been related to proto-Dravidian, the ancestor  of the Darvidian languages now spoken in Souther India and in some part of Baluchistan . 

 

دراین دو مقاله اخیر دیاکونوف، یک بار هم به ترک بودن ایلامیان یا مادها اشاره نشده است. 

 

همچنین در یکی از آخرین کتابهای خود (شاید آخرین کتاب دیاکونوف پیش از زندگی-نامه اش )، دیاکونوف به صراحت میگوید:

The Turks, conquering lands which had been inhabited by peoples speaking languages of the Iranian branch of Indo-European (Khorezm, Sogdiana, Bactria, Media, Persia, etc.) took wives from the local population and merged with it, both culturally and – in many parts of this territory – also linguistically. 

(The Paths of History – Igor M. Diakonoff, Contributor Geoffery Alan Hosking, Published in the year 1999, Cambridge University Press, pg 88)

در جمله بالا دیاکونوف به صراحت مادها و سرزمین ماد را ایرانی میداند و هجوم ترکان  را مربوط به دوران بسیار جلوتر از دوره تاریخی مادها ذکر کرده است.  بنابراین زبان ترکی نمیتوانسته پیش از مادها در آذربایجان رایج باشد و در دوران مادهای آریایی نیز رایج نبوده است.  همچنین چون این کتاب در سال 1991 نوشته شده است (و در سال 1999) ترجمه شده است، دیگر فضای غیرعلمی شوروی حاکم نبوده است.

  

 

در این رابطه جناب قابوسی مینویسند:

. نظرات صرفا تحقیقی دیاکونوف تا حدی که مطابق منطق باشند قابل ملاحظه و احیانا رد و یا قبول میتوانند باشند ، مابقی اضافاتی هستند که سبب اتلاف وقت بوده و حتی لایق رد شدن هم نیستند. از طرف دیگر وقتی که در موردی مقالات تحقیقی در نشریات آکادمیک معتبر بین المللی موجودند ، آنسیکلوپدی ها در آن مورد محلی از اعراب نخواهند داشت مگر برای عوام . دانستن مبادی تحقیق علمی و سابقه تحقیق علمی مقدمه ورود در معقولات ( مقولات ) است . از نظر تحقیق آنسیکلوپدی برای محققین در مرحله آخر ولی برای عوام در مرحله اول قرار دارد.

 

 

پس برای خوانندگان روشن است که جناب قابوسی نظرهای محققین کنونی را قبول ندارد مگر اینکه با نظرهای وی سازگار باشند. جمله های دلخواه خود را از آنها استخراج میکنند ولی آنجا که برخلاف میلشان هست را نادیده میگرند.  همچنین روشن نیست چرا وی به کتابها و مقاله​های تازه دیاکونوف اشاره نمیکنند.  در هر علمی، افرادی که تخصص دارند، مقاله در مجلات معتبر و دانشنامه های جهانی چاپ میکنند.  برای نمونه یک زیست شناس اعتباری به اندازه یک زبانشناس در علم زبانشناسی ندارد و نخواهد داشت. بنده که خودم دکترای غیرزبانشناسی دارم، نمیتوانم ادعا کنم که در زبانشناسی صاحبنظر هستم .  بنابراین نظرهای محققین کنونی (و نه پنجاه یا صدسال پیش) را درج میکنم و کوشش میکنم که این نظرها را بفهمم.   همچنین در نقد دو مقاله اخیر جناب قابوسی، من تنها به دانشمندان خارجی مانند دیاکونوف و گلدن و مینورسکی و غیره اشاره کردم که اتهام پان ایرانیست بودن و غیره زده نشود. 

 

پس نظرجناب قابوسی، که در زیر می آید ، از این جوانب صحیح نیست :

 

“ولذا تغییر تدریجی زبان ساکنین آذربایجان از زبان ایلامی به زبان خویشاوند ترکی بعد از قریب یک تا دو هزاره: بخصوص تحت شرایط اسکان متمرکز اقوام ترک در این ناحیه ، بعنوان تغییر تدریجی امری طبیعی و منطقی محسوب میشود”

 

الف:

زبان ایلامی جزو زبانهای تک خانواده حساب میشود و بر اساس تحقیقات اخیر زبانشناسی، زبان ایلامی هیچ پیوندی با زبانهای آلتایی و اورالی ندارد.  شاید برخی آن را پیوند به زبان دراویدی بدهند مانند دیاکونوف ولی زبانهای دراویدیان (شامل تامیل، مالزی، تلگو..) را کسی در جهان علم ترکی نمیشمارد.  نظر دیاکونوف که جناب قابوسی به آن اشاره کرد نیز صحیح است که این زبان ایلامی شاید پیوند با زبانهای دراویدی داشته  باشد.

 

ما نظر چند محقق و پروفسور و زبانشناس دیگر را در اینجا درج میکنیم.

  

Professor Robert Malcolm Ward Dixon:

 

Urartian is related to Hurrian, and it has been suggested that Elamite may be related to the Dravidian family from south India.  (McAlpin 1974) – whose modern languages are entirely accusative – but no other genetic links involving these languages appear plausible.( Robert Malcolm Ward Dixon, Ergativity, Cambridge University Press, 1994, pg 293).

Professor Jeremy A. Black:

 “Elamite turned out to be an isolate”( Jeremy A. Black, Translated by Jeremy Black, Graham Cunningham, Eleanor Robson, Gabor
Zolyomi.  Oxford University Press, 2004.  pg li)

 

Professor David Crystal:

“Isolate: A language with little or no structural or historical relationship to any other language.  Ainu, Basque, Burushaksi, Elamite, Etruscan, ..Salish, Sumerian”

(David Crystal, A Dictionary of Language, University of Chicago
Press, 2001. pg 171).

 

این کتابها همه مال دوران اخیر است.  هیچ کسی امروز نمیرود یک مقاله ی علمی در باب فیزیک یا مهندسی بنویسید و داده های نوین را جدی نگیرد و تنها به منابع 50 60 سال پیش اکتفا کند.

 

ب:

 

 ایلامی دانستن زبان پیشین آذربایجان از بن اشتباه است زیرا ایلامیان در مناطق شرق خوزستان و جنوب غرب کشورمان پویا بوده اند و ایلامی دانستن زبان آذربایجان از لحاظ جغرافیا هم غلط است.  اقوام پیش از مادها در آذربایجان مانناها  و اوراتو بودند که نمونه هایی از این زبانها نیز در دست هست و هیچ کدام از این زبانها نه ایلامی هستند و نه ترکی و نه آرانی قفقازی. 

در رابطه با اوراتوها، امروز دانشمندان هوریانی و اورارتویی را جز زبانهای قفقازی و غیرآلتایی میدانند.  در رابطه با مانناها، مقاله ی زادوک روشنگر است که عنصر ایرانی و هوریانی در اتحادیه مانناها وجود میداشتند:

http://www.iranica.com/newsite/articles/ot_grp10/ot_mannea_20060116.html

 

بنا بر این امروزه زبان ترکی کنونی را هیچ دانشمند و زبانشناسی ادامه زبان ایلامی نمی داند .

 

پ:

دیاکونوف و تمام محققین امروزی قبول دارند که مادها ساکن آذربایجان در زمان هخامنشیان بودند و نه ایلامیان.  مادها همانطور که دیاکونوف اشاره کرده است و بویژه در کتابهای اخیرش، به طور صریح آریایی بودند و هیچ پیوندی به ایلامیان و یا اقوام اورالی و اقوام آلتایی نداشتند.  اگر مادها زبان ترکی داشتند، دیاکونوف چنین جملاتی را از زندگینامه خود نقل نمیکرد.

 

امروز افرادی در دانشگاه های بزرگ جهان هستند که بر زبان ایلامی پژوهش میکنند.  تا زمانیکه جناب فرهاد قابوسی نام و نشانی دقیق و ای-میل یک پرفسور و پژوهشگری شناخته شد را نیاورد که  این زبان را به گروه آلتایی پیوند دهد!  بحث با وی فایده ندارد.

مقصود ما از يك دانشمند ایلامی شناس، پژوهشگري است كه مقالاتي را در مجلات بزرگ خارجي، كه مبتني بر شيوه ي نقد و مداقه اند، منتشر ساخته است و نه نويسندگاني كه كتاب هايي را به زبان تركي مي نويسند يا در نشريات كه به لحاظ سياسي پان تركيسم را تشويق مي كنند، مطالبي را منتشر مي سازند. ما در اين مقاله، به بسياري از اين مجلات گسترده كه بر شيوه ي نقد و مداقه مبتني اند، اشاره و مراجعه مي كنيم. اشخاصي چون جناب فرهاد قابوسی هيچ مقاله اي را در اين مجلات معتبر ندارند.

 

 

سه)

 

همانند زبان ایلامی که هیچ پیوندی با ترکی ندارد، جناب فرهاد قابوسی زبان آرانی را نیز همریشه با ترکی میداند.  وی حتی از سخنان مارکورات نیز غافل است.  هرچند استاد مارکورات مال حدود صدسال پیش است و یک دانشمند امروزی نمیتواند پایه مقاله خودش را مال نظریات صدسال پیش بنا کند، ولی جناب فرهاد قابوسی نظریه های مارکورات را به طور غیرمنطقی تحریف نموده است.

ایشان مینویسند:

 

“فرا تر از آن نشان خواهم داد که بر طبق تحقیقات تاریخی اولا در ناحیه اران آذربایجان قرنها بیش از هزارو پانصد سال پیش ، زبان غیر ایرانی (!) با گویشی مشابه گویش ترکی وجود داشته است که قریب هزارو پانصد سال پیش برای آن خط خاصی اختراع شده بود.” 

“ملت اران تا (!) قرن پنجم میلادی زبان خاص غیر ایرانی خودرا داشته بود که کشیشی بنام ماستوش ( 1. 2 . 1) در آن قرن برایش الفباء خاصی اختراع کرده است”. کما اینکه مارکوارت مخصوصا تاکید میکند که: ” اران در همه اعصار یک سرزمین مشخصا غیرآریائی بوده است” (!) ، “

“استنتاج منطقی ریشه اورال ـ آلتائی زبان قدیم اران ناشی از استعمال برهان خلف در این مسئله است: که چون در مناطق شامل ناحیه اران و آذربایجان هزاره های اخیر تنها سه گروه عمده زبانی سامی ، هندواروپائی و اورال ـ آلتائی موجود بوده    ولی مورخین آشنا به زبانهای دو گروه اول نظیر خورنچی ، استخری و ابن حوقل در نا آشنا بودن زبان اران ناکید کرده اند. لذا تنها امکان منطقی باقیمانده تعلق زبان اران به گروه زبانهای  اورال ـ آلتائی است. همچنانکه ارتباط میان زبان ایلامی رایج هزاره های پیشتر در مناطق همسایه اران و آذربایجان با زبانهای اورال ـ آلتائی نیز تعلق زبان اران به گروه زبانهای اورال ـ آلتائی را تایید میکند ؛ که در زیر به آن خواهم پرداخت.  ”      

 

ایشان با این منطق که زبان آلبانیای قفقاز، یک زبان ایرانی نیست، آن را یک زبان اورال-آلتایی (چنین خانواده ی فرضی امروز میان ترکشناسان دیگر مقبول نیست) میخواند.  برای نمونه اگر بگوییم زبان بانتوی آفریقایی یک زبان آریایی نیست، این زبان ترکی نمیشود.  نشان داده شد نه خانواده اورال-آلتایی میان محققین کنونی معمول است و نه کسی زبانهای قفقازی مانند گرجی و لزگی و آلبانیای قفقازی را ترکی میداند.

 

نظریه مارکورات درست است.  زبان کهن آلبانیای قفقاز یا همان زبان آرانی، یک زبان غیرایرانی بوده است.  اما جناب قابوسی بدون اینکه حتی یک اثر از زبان آلبانیای قفقاز را بخواند یا به آن اشاره کند، برای این زبان ریشه ترکی اعلام میکنند!  برخلاف جناب قابوسی که ادعا میکنند این زبان ترکی است و هیچ سندی نیز نمی آورند، ما چند سند می آوریم که به طور واضح این زبان را ترکی نمیدانند و به طور صریح جزو زبانهای قفقازی میدانند.

 

Professor Alice. C. Harris:

“A third ethnic group with which Georgians interacted a great deal in ancient times was the so-called Caucasian Albanians (unrelated to European Albanians), who spoke a language of the North East Caucasian family, an ancestor of modern Udi. Caucasian Albanian was a written language, but so little of it is attested (Mouraviev 1981, 1990), that we must reconstruct its characteristics from modern Udi and from its sister languages in the Lezgian subgroup of North East Caucasian. ) Professor Alice. C. Harris , “Georgian word orders” in Rosanna Sornicola, Erich Poppe, Ariel Shisha-Halevy “Stability, Variation and Change of Word-Order Patterns Over Time”, John Benjamins
Publishing Company, 2000).

پرفسور هاریس، زبانشناسی متخصص زبان گرجی به صراحت این زبان را جزو زبانهای قفقازی و همریشه با اودی کنونی و زبانهای گرجی میداند.  پروفسور زازا الکسیدزه امروز نامدارترین محقق زبان آلبانیای قفقاز  (آرانی) شناخته میشود.

 

 

Professor Zaza Aleksidze:

Aleksidze, Zaza & Jean-Pierre Mah้ 1997. D้couverte d’un texte albanien: une langue ancienne du Caucase retrouv้e. CRAI 1997:517-532.

Aleksidze, Zaza & Jean-Pierre Mah้ 2002. Le d้chiffrement de l’้criture des albaniens du Caucase. Comptes-rendue de l’Acad้mie des Inscription, Paris XXX.

Aleksidze, Zaza 1998-2000. Remarques sur le d้chriffrement de l’้criture albano-caucasienne. RArm 27:423-428.

Aleksidze, Zaza & Jean-Pierre Mah้ & Jost Gippert & Wolfgang Schulze (in preparation) . The Caucasian-Albanian Palympsest from Mt. Sinai . Edition and interpretation. Monumenta Paleographica Medii Aevi. Turnhout: Brepols

 

 

 

http://armazi. uni-frankfurt. de/sinai/ prelacc.htm

http://www.lrz- muenchen. de/~wschulze/ Cauc_alb. htm

http://azer. com/aiweb/ categories/ magazine/ ai113_folder/ 113_articles/ 113_zaza_ decipherer_ betty.html

 

وب سایت آخر مال یک موسسه جمهوری آذربایجان قفقاز است و در واقع مطالب ضدایران در آن وب سایت کم نیست.  در عین حال، آنها نیز اقرار میکنند که زبان آلبانیای قفقاز ربطی به ترکی ندارد.   زبان هاي قفقازي

 داراي سه شاخه میباشند و هيچ خويشاونديي با زبان هاي سامي و هندو اروپايي و آلتايي و غيره ندارند.

 حتی این نکته در کتاب ماد دیاکونوف گوشزده شده است و ربطه دادن زبان ترکی به زبان آلبانیای قفقاز فاقد هر نوع سند و کاملا بی اساس است.گروه جنوبي قفقازي يا گروه كرولي (karvelian group)
زبان هايي مانند لاز و گرجستاني و مينگرلي(mingrelian ) و سوان  Svan) ) در اين گروه فهرست بندي شده اند.گروه شمال غربي قفقازي.
اين گروه شمال زبان هايي مانند چركسي (Circassian  ) و ابخازي  Abkhaz) ) و چند زبان ديگر است.

گره شمال شرقي قفقازي.
زبان هوري-اوراتويي يك نمونه كهن از اين گروه مي باشد. اين گروه شمال بيش از ۳۰ زبان است. از زبان هاي اين گروه مي توان لزگي و چچني و آواري و زبان هاي داغستاني را نام برد. اين گروه نيز به دو دسته نخ و داغستاني تقسيم شده است.  زبان آلبانیای قفقاز (همان زبان آرانی) که نمونه های اندک ولی کافی از آن بدست داریم در این گروه قرار میگیرد و نه در گروه زبانهای آلتایی!  بازمانده این زبان، یعنی زبان اودی خود به خود هر نوع نظر اشتباه و دروغ را باطل میکند.

 

http://www.britannica.com/eb/article-9109798/Caucasian-languages

 

امروز افرادی در دانشگاه های بزرگ جهان هستند که بر زبان آلبانیای قفقازی پژوهش میکنند.  تا زمانیکه جناب فرهاد قابوسی نام و نشانی دقیق و ای-میل یک پرفسور و پژوهشگری شناخته شده را نیاورند که  این زبان را به گروه آلتایی پیوند دهد!  بحث با وی فایده ندارد.

مقصود ما از يك دانشمند آلبانی قفقازی(آرانی) شناس، پژوهشگري است كه مقالاتي را در مجلات بزرگ خارجي، كه مبتني بر شيوه ي نقد و مداقه اند، منتشر ساخته است و نه نويسندگاني كه كتاب هايي را به زبان تركي یا فارسی مي نويسند يا در نشريات كه به لحاظ سياسي پان تركيسم را تشويق مي كنند، مطالبي را منتشر مي سازند. ما در اين مقاله، به بسياري از اين مجلات گسترده و کتابها كه بر شيوه ي نقد و مداقه مبتني اند، اشاره و مراجعه مي كنيم.

 

 سه)

 

جناب قابوسی دوباره به مقاله هنینگ اشاره کردند ولی نکات مهمی را نادیده گرفتند.

 

It is generally agreed, and indeed not subject to serious doubt, that before the advent of the Turks, Iranian languages were spoken here in Azerbaijan and Zanjan, as elsewhere in Persia .  (Henning, W.B. “The Ancient Language of Azerbaijan,” Transactions of the Philological Society (1954): 457)

 

ترجمه:

همه متفق القول هستند و تردید جدی در این موضوع وجود ندارد که پیش از آمدن ترکان به ایران، زبانهای ایرانی در آذربایجان و زنجان مانند سایر نقاط ایران رواج داشتند .

 

همچنین هنینگ نیز به مقاله خودش ایراد جدی وارد میکند :

 

This paper has been dogged by misfortune. Important new publications, each requiring fresh adaptation of the views presented, kept coming in, cither at the last minute or after the event. While the printing was in process, my friend and former student Dr. E. Yarshater, of the University of Tehran, presented me with (1) the second edition of Kesravi’s Azari, for which I had looked so long in vain (above, p. 165 ; it is indeed, much superior to the third edition, which is merely a reprint); (2) H. Sutude (Sotoodeh), Farhang-i Gilaki, Tehran, 1954 (an admirable work); (3) Yahya Zoka, The dialect of Keringan, Tehran, 1332/1953-4 (the first glimpse of one of the unknown dialects of the Qaraja-day, see above, p. 165; received too late, unfortunately, to be taken into account here.

(Henning, W.B. “The Ancient Language of Azerbaijan,” Transactions of the Philological Society (1954): 457)

 

 

هنینگ به صراحت میگوید که بسیاری از منابع در رابطه با زبان پیشین آذربایجان پس از نوشتن این مقاله برای وی شناسانده شده است و بنابراین بسیاری از نقاط این مقاله نیاز به نونویسی دارد.  

 

همچنین هنینگ حتی اردبیل را از مناطق مرزی  fringe آذربایجان میداند.  یعنی هنینگ بیشتر بر محدوده استان آذربایجان شرقی پژوهش میکرده است و حتی اردبیل را از این محدوده جدا دانسته است.   اما چون هنینگ دسترسی به زبان تاتی خلخال و قاراجاداغ و چند منطقه دیگر نداشته است، ناچار تنها به هرزنی را مورد بحث قرار داده است.

 

این خودش نکته بسیاری مهمی است که جناب فرهاد قابوسی آن را نادیده گرفته است و یک بار هم در مقاله​ی نخستینش به این نکته اشاره نکرده است!.  زیرا خود هنینگ میگوید که آنچه در این مقاله نوشته است دیگر قابل اعتماد نیست و نیاز به بازنویسی دارد زیرا بسیاری از منابع در دسترش هنینگ نبوده است.   ولی جناب قابوسی بدون فراگیری این نکته مهم، همواره از نکات دلخواه این مقاله استفاده میکنند.  برای نمونه هنینگ به بسیاری از نیم زبانهای ایرانی در آذربایجان دسترسی نداشته است و بیشتر مقاله اش پژوهش درمورد  زبان هرزنی بوده است.  ایشان هنوز دسترسی به منابع زبانهای تاتی خلخال و زبانهای تاتی قاراجاداغ نداشتند.  بنابراین تنها لهجه​ای که هنینگ بررسی کرده است لهجه هرزند میباشد. خلاصه بدون بررسی لهجه های دیگر آذربایجان، هنینگ در آخر مقاله اش اعتراف میکند که بسیاری از دیدگاه ها در این مقاله نیاز به تغییر است.  در کل پس مقاله هنینگ به قلم خودش مردود است.  بنابراین هنینگ به طور واضح می گوید که زبان پیشین آذربایجان یک زبان ایرانی بود ولی درباره جزئیات آن زبان، نظر قطعی نمیدهد. او میگوید که این مقاله پژوهش بیشتر و نو بازنویسی دیگر نیاز دارد زیرا تمام منابع را در دسترس نداشته است.  هیچ جا هنینگ اشاره نمیکند که زبان پیشین آذربایجان، زبان ایلامی بود و آرانی قفقاز یک زبان ترکی بود! و سپس زبان آلبانهای قفقاز ترکی اغوزی شد!  بلکه به صراحت ایرانی بودن زبان پیشین آذربایجان را با اسناد متعدد قبول دارد و دیگر جای برای تحریف نمی ماند. 

 حتما به نظر جناب قابوسی، استاد هنینگ نیز آبروی پروسیانها /آلمانیها را با این جمله خود برده است:

 

 

It is generally agreed, and indeed not subject to serious doubt, that before the advent of the Turks, Iranian languages were spoken here in Azerbaijan and Zanjan, as elsewhere in Persia .  (Henning, W.B. “The Ancient Language of Azerbaijan,” Transactions of the Philological Society (1954): 457)

 

 

چهار)

 

جناب فرهاد قابوسی نظریه مارکورات را با ترجمه خودشان اوردند. 

مارکورات بنا بر ترجمه جناب فرهاد قابوسی میگوید:

“”این اشاره حمدالله مستوفی ، که زبان قدیم پهلوی تا نیمه اول قرن هشتم در آذربایجان هنوز      خودرا نگهداشته بود ( نقل منابع لاتین مربوطه) ، زمانی کاملا قابل تایید است که مرجوع به پهلوی اصلی که زبان مکتوب عصر پارتی آمده از آتروپاتنه است ، باشد . لارم بدقت است که مسعودی نیز در کتاب التنبیه و الاشراف    ( نقل منابع لاتین مربوطه) آذریه را در یک نفس با فهلویه و دریه مینامد ، که یعنی آنرا ((آذریه را)) آشکارا یک زبان مکتوب میبیند”.

 

اینست بخش مربوطه از ترجمه علامه قزوینی:

« ‌اصل زبان حقيقي پهلوي عبارت بوده است از زبان آذربايجان، كه زبان كتبي اشكانيان بوده است.»

 

من نیز متن آلمانی جناب قابوسی را گرفتم و در ترجمه-گر  گوگل زدم:

 

The remark of the Hamdullah i Mustaufi that the old Pahlawisprache had kept still in the first half of the respected century in Azerbaigan (with QUTREME, journal of the Savans 1840 p. 413; see OLSHAUSEN, Parthava and Pahlav. Mada and Mah S 43), are completely applicable, if one refers her to the actual Pahlawi the writing language of the part ago time originating from Atropatene. It is to be noted that also Masudi, kit. RK tanbih va, 7 (trad. CARA De VAUX p. 113) those
دریه and فهلویه in a breath with آذریه
‚It calls thus obviously as an ancient, writing language regarded. “

 

بنابراین ترجمه علامه قزوینی هم نیز درست مینماید و ترجمه دقیق از یک زبان به زبان دیگر هیچ وقت مورد صد در صد مردم جا نمی-افتد.

 

اینکه زبان پیشین ایرانی آذربایجان به تعبیر جناب قابوسی از جمله مارکورات مکتوبی نیز بوده است این نکته را انکار نمیکند که یک زبان محاوره و عمومی نیز بوده است.   بلکه هم زبان عمومی بوده است و هم زبان مکتوبی.  هیچ جا مارکورات اشاره نکرده است که ساکنین آذربایجان در زمان ساسانیان ترک زبان بودند.  و مارکورات این زبان مکتوب را “از آتروپاتنه” خوانده است.  و در ترجمه-گر کامپیتوری نیز واژه originating بکار رفته است و در عین حال نکاتی از مارکورات وجود دارد که از سوی دیگر، کل نظرهای جناب قابوسی را باطل میکند.

 

در ترجمه  گر گوگل نکاتی هست که با ترجمه جناب قابوسی اندکی تفاوت دارد و بیشتر به ترجمه علامه قزوینی مینماید.  در عین حال ما نیازمند به این جدال  نیستیم.  زیرا نظرهای دیگری از مارکورات در تکمیل نظر بالا می آوریم که بسیاری از نکات را روشن میکند تا بهانه ای برای تحریف نظرهای مارکورات وجود نداشته باشد.  (هرچند دوباره پافشاری بر آن میشود که محقق امروزی بایست با منابع و زبانشناسان امروزی سر و کار داشته باشد و نه مال حدود هشتاد و صد سال پیش). 

 

زمانیکه در سال 1922 روزنامه ی ترکی ینی مجموعه (مجله نو) گزارشی درباره ی کنفرانس مربوط به آذربایجان منعقده به وسیله «کانون ترک» در استانبول چاپ کرد، روزنامه ایرانشهر به سردبیری حسین کاظم زاده ایرانشهر به سرعت در برابر آن واکنش نشان داد.  در این کنفرانس معروف، روشنی بیگ، پان ترکیست ایرانستیز (و روشن است که این ایرانستیزی در قلم جناب فرهاد قابوسی ادامه دارد)، دولت ایران را به خاطر شقاوت و روشهای سیاسی «مستبدانه» نسبت به آذربایجانیها محکوم کرد (پیش از دوران پهلویها) و همه آذربایجانیها را را به اتحاد با جمهوری جدید ترکیه فراخواند.  مجله ایرانشهر، در پاسخ مقاله ای به قلم مارکورات را چاپ کرد و این مقاله در رابطه با تاریخ آذربایجان و ایران است. 

(ایرانشهر، شماره 2، مورخ 18 اکتبر 1923، صفحات 95 تا 103»

 

نکاتی از این مقاله مهم مارکورات برای خوانندگان گذاشته میشود:

 

«پیش از همه لازمست که حکومت ایران با استناد تمام عناصر ملت ایرانی بدون تفریق زبان و مذهب برضد اسعتمال نام “آذربایجان” که جمهوریت تاتار قفقازی بر خلاف حقیقت علمی و بدون استحقاق بخود چسپانده است یک اعتراض سختی و قطعی بعمل بیاورند.

 

در صفحات تاریخ بقدری کافی ثابت و مبرهنست که آذربادگان و یا آذربایجان که عربها آذربیجان نوشته اند در تمام ازمنه ی تاریخی در شمال ایران تا رود ارس امتداد داشت و در ابتدا قسمتی از ایالت شمالی ایران یعنی مدی را تشکیل میداده است.  این قسمت از ایالت مدی در زمان استیلای ایران از طرف اسکندر در زیر اداره ی ساتراپ یعنی حاکم آنزمان که آتروپات (آذرباد) نام داشت دم از استقلال میزد و از نام این ساتراپ آتروپاتکان یا آذربادگان نامیده میشد.

 

گرچه یکی از جانشینان آتروپات (آذرباد) که آرتابازان نام داشت حوزه ی حکومت خود را وسعت داده و از شمال و شمال غربی تا کوه های قفقاز و تا گرجستان رسانید ولی این توسیع مملکت موقتی بود زیرا پس از تاسیس سلطنت ارمنستان شرقی از طرف آرتاکسیس باز آنقسمت پس داده شد.

 

و اما مملکتیکه در شمال رود ارس بود و امروز اکثر اهالی آن تاتار هستند در زمان قدیم آلبانی نامیده میشد که بزبان پارسی میانه یعنی پهلوی و بسریانی اران (بتشدید راء) میگفتند و در کتب مورخین عرب نیز الران مذکور است.  این تعبیر در تاریخ زندگانی شاه اسماعیل و در تاریخ کردستان تالیف شرف الدین بتلیسی پیش می آید.  دولت روس بدبختانه این تعبیر تاریخی یعنی “اران” را بکار نبرده است در صورتیکه بعضی نامهای دیگر تاریخی را مانند فرغانه و غیره چنانکه هم میبایست نگهداشت. 

 

این دو مملکت اران و آذربایجان که اولی در شمال و دویمی در جنوب رود ارس واقع است با استثنای گوشه ی شرقی آن یعنی شیروان امروزی از حیث روابط نژادی اساساً و بکلی متفاوت هستند و تا عهد مغولها هر یک از اینها تاریخ جداگانه ی مخصوص برای خود داشته است.  و بدینجهت باید هر یک از اینها علاحده بزیر تدقیق و تحقیق گذاشته شود.

 

حالا برای تعیین صحت و سقم این ادعا (ادعای استعمال لفظ آذربایجان از طرف جمهوریت تاتاری قفقازی) تاریخ نژادی آذربایجان را از نظر تدقیق میگذرانیم:

در روایات تاریخی ایرانیان قدیم چنانکه از کتب یونان برای ما انتقال یافته آذربایجان در درجه ی دوم دیده میشود این قطعه قسمتی از مملکت مدی را تشکیل داده و در “تاریخ جوانی کوروس” که تالیف مورخ یونانی کتزیاس میباشد بنام ییلاق طایفه ی ماردها یاد شده است.

 

وقتیکه این کیفیت را با روایات دیگر مربوط میکنیم مطابقت میکند با این نظریه که مهاجرت نژاد ایرانی به مدی نه از طرف شمال بلکه از طرف شرق بعمل آمده است.

تا سال 363 میلادی حدود آذربایجان با ارمنستان در کمی از شمال تبریز یک خط مستقیم تا رود ارس منتهی میشد و شهر مرند جزو ارمنستان بود.

»

 

 

همچنین مارکورات در تحول ایرانی شدن آذربایجان به نکته مهمی اشاره میکند:

«..یک زمین مساعد و پناهی شد برای حفظ کردن و پرورش دادن عقاید و آداب زردشتی و روح ملی ایرانی»

 

تمامی این نکات و همچنین نام نبردن از ترکان در ایران باستان و اشاره به ایرانی بودن مردم ماد خود به خود نظرهای جناب فرهاد قابوسی را باطل میکنند و نشان میدهد که مارکورات با جناب فرهاد قابوسی یک نظر نیست.  همچنین به قول مارکورات مردم آذربایجان و آران در دوران باستان از دو نژاد مختلف بودند.  اگر فرضیه غلط جناب فرهاد قابوسی را پبذیریم که مردم آران قفقاز به زبان ترکی آران قفقازی (چنین زبانی وجود ندارد و همانطور که نشان داده شد آلبانی/آرانی قفقازی یک زبان جزو زبانهای خانواده قفقازی و همریشه با لزگی و اودی است)، پس به یقین مردم آذربایجان نمیتوانند ترک باشند.  بنابراین در اینجا مشکل بزرگ  دیگری در مقاله جناب فرهاد قابوسی دیده میشود.  تنها میماند مناطق شروان که در دوران اسلامی تا دورران شاه طهماسپ زیر نظر شروانشاهان پارسی-گو و ایرانی-شده بود.  شروانشاهان هرچند از طریق پدری عرب بودند (مانند افرادی که سید هستند) ولی با خاندانهای ایرانی تبار شابران ازدواج کردند و خودشان را ایرانی میدانستند و برای خودشان نسلی از تبار ساسانیان و بهرام گور قائل بودند.  در رابطه با شروانشاهان، این سلسله ایرانی-منش و ادب-پرور و با فرهنگ، دانشنامه اسلام و کتاب مشهور مینورسکی به نام تاریخ شروان و دربند نکات مهمی و خوبی دارد.  یکی از منابع خوب در رابطه با زبان شروان در دوران روسها نوشتار عباسقلی آقا، مولف گلستان ارم میباشد.  گلستان‌ ارم‌ اطلاعات‌ مستند فراواني‌ هم‌ در مورد تركيب‌ قومي‌ و زبان‌ اصلي‌ و بومي‌ اهالي‌ ولايات‌ شيروان‌ و اران‌ ارايه‌ مي‌دهد. در آن‌ اثر به‌ ويژه‌ در مقدمه‌ بيست‌ صفحه‌اي‌آن‌ كه‌ عنوان‌ «دربيان‌ حدود اراضي‌ و سبب‌ تسميه‌ و احوال‌ نسب‌ و السنه‌ و اديان‌ ولايات‌ شيروان‌ و داغستان‌» را دارد، به‌ طور كلي‌ اهالي‌ ولايات‌ يادشده‌ را با ذكر نام‌ طوايف‌ و محل‌سكونت‌، مشتمل‌ بر دو گروه‌ «تركي‌ زبان‌» و «غير تركي‌ زبان‌» دانسته‌ است‌ و در مورد تركي‌ زبانها تأكيد نموده‌ كه‌ آنها «غالبا” از نسل‌ تركمان‌ و مغول‌ و تاتار بوده‌ و بعضي‌ نيز درحين‌ محاربات‌ عساكر عثماني‌ و ايران‌ در زمان‌ صفويان‌ و بعد از آن‌ آمده‌اند. صفحه‌ 19 .از غير تركي‌ زبانان‌ نيزكه‌ شامل‌ بيشتر اهالي‌ شيروان‌ و اران‌ بوده‌، با عنوان‌ تات‌  فرس‌ و عرب‌ ياد مي‌شود – صفحات‌ 18 و 19 .  درصفحه‌ 18 كتاب‌ مذكور آمده‌ است‌: «هشت‌ قريه‌ در طبرسران‌ كه‌ جلقان‌ و روكال‌ و مقاطير و كماخ‌ و زيديان‌ و حميدي‌ و مطاعي‌ و بيلحدي‌ باشد، در حوالي‌ شهري‌ كه‌انوشيروان‌ در محل‌ متصل‌ به‌ دربند تعمير كرده‌ بود و آثار آن‌ هنوز معلوم‌ است‌، زبان‌ تات‌ دارند». همچنین در صفحه‌ 19 كتاب‌ ياد شده‌ آمده‌ است‌: «محالات‌ واقع‌ در ميان‌ بلوكين‌شماخي‌ و قديال‌ كه‌ حالا شهر قبه‌ است‌، مثل‌ حوض‌ و لاهج‌ و قشونلو در شيروان‌ و برمك‌ و شش‌ پاره‌ و پايين‌ بدوق‌ در قبه‌ و تمام‌ مملكت‌ باكو سواي‌ شش‌ قريه‌ ي‌ تراكمه‌، همين‌زبان‌ تات‌ را دارند…»

 

برای تایید نظر مارکورات ما به دو منبع دیگر نیز مینگریم.  ترکشناس و ایرانشاس معروف بارتولد (بارتولد نیز هرچند مال دوران قدیم است نظر وی را می آوریم زیرا رسولزاده، موسس حزب پان ترکیست مساوات نیز از او بکار برده است) مینویسد:

«تفاوتهای قومی و نژادی میان آذربایجان آلبانیای قفقاز حتی در دوره ی باسلام نیز برطرف نشد.  لهجه ی ایرانی مردم آذربایجان (آذری) از زبان مردم اران (ارانی) که از گزوه زبانهای یافثی است، جدا بود.  در ضمن دین مردم آذربرایجان نیز از دین مردم آلبانیا جدا بود.  مردم آذربایجان پیرو دین زرتشت بودند ولی در آلبانیا، همانند دیگر سرزمینهای مرزی ایران، آیین مسیح رواج داشت.  فرمانروایان محلی آلبانیا نیز مسیحی بودند»

(Barthold V.V., Sochineniaa, Tom II. Chast 1, Moskva, izdatelstvo Vostochnoi literarury, 1963, str. 663)

 

هرچند امروز دیگر چیزی به نام خانواده زبانهای یافثی وجود ندارد (و در اینجا منظور بارتولد خانواده قفقازی-زبانها (و نه آلتایی ها))، ولی به طور وضوح حرف مارکوررات را تایید میکند که مردم آذربایجان و آران دست کم در دوران پیش از اسلام یک تبار نبودند.  بنابراین با فرضیه غلطی که در چند مقاله اخیر جناب فرهاد قابوسی میبینیم( زبان آرانی یک زبان ترکی بوده است)، خود به خود، این فرضیه جناب قابوسی، موضوع ترکزبان بودن زبان پیشین آذربایجان را باطل میکند.

 

اما برای قطعی نشان دادن این نظریه جدایی تبار و نژاد و زبان آران قفقاز و آترپاتکان در دوران پیش از اسلام، میتوان به کتیبه های کرتیر و کتیبه  های شاپور نگاه نمود.  در این کتیبه ها، منطقه آران در بخش انیرانیان قرار دارد و منطقه آترپاتکان در بخش ایران.  همچنین در کتیبه شاپور، وی به صراحت میگوید که پادشاه آریایی ها و غیرآریایی ها است و منطقه آترپاتکان جزو منطقه آریایی و منطقه آلبانیا جزو منطقه غیرآریایی حساب میشود.

 

پس جناب فرهاد قابوسی نظریه خودشان را با نوشتارهای مارکورات باطل کردند.  هرچند این نظریه  که زبان آرانی ترکی هست از  اصل باطل است.  اما این نظریه از اصل باطل بود زیرا نشان داده شد که زبان آلبانیای قفقاز جزو زبانهای شمال شرقی خانواده قفقازی شمرده میشود و هیچ خویشاوندی با زبانهای آلتایی ندارد.  اما با فرضیه نادرست و نامحققانه جناب فرهاد قابوسی که این زبان ترکی است و پافشاری ایشان بر این موضوع، استادنی چون ماروکورات و بارتولد و کتیبه های ساسانی و ده ها منابع دیگر نشان میدهند که زبان آذربایجان و نژاد آذربایجان با آلبانیای قفقاز یکی نبودالبته حتی یک سند بر سنگ،کاغذ، چوب، درخت،پارچه از زبان ترکی پیش از ایلخانیان وجود ندارد.  فراتر از این، همه میدانند که کهن ترین نمونه فعلی زبان ترکی، در ارخون مغولستان است.  اما جناب فرهاد قابوسی میخواستند کهن ترین نمونه ترکی را از قفقاز معرفی کنند (چیزی که هیچ سند جهانی نگفته است).  ولی ترکی معرفی کردن زبان آرانی از هر سوء باطل است.  اگر جناب قابوسی فکر میکنند که کهنترین نمونه زبان ترکی از قفقاز و منطقه آران هست (چیزی که هیچ منبع علمی به آن اشاره نکرده است)، بایست فوری این زبان را یاد بگیرند! و سپس مقاله های معتبر در مجلات معتبر و منتقدانه جهان چاپ کنند و پس از گذشتن هفت خان رستم، ایشان علم ترکشناسی را از بنیاد تغییر دادند زیرا نوشتاری به ترکی پیدا کردند که از ارخون مغولستان (کهنترین سند زبان ترکی) کهنتر است.  اما اگر اهل چنین کاری نیستند، پس بایست اصرار بی پایه خود را که زبان آرانی قفقازی ترکی بوده پس بگیرند. 

 

جناب فرهاد قابوسی میگویند:

“باز باید دانست که در قدیم تا قرون اخیر که 99.9 % مردم بیسواد بودند زبان مکتوب در نواحی مختلف دنیا با زبان مردم یا زبان محاوره میتوانست متفاوت باشد”

 

اما حمدالله مستوفی به صراحت زبان مردم مراغه را پهلوی خوانده است.

 

“حمدالله مستوفي” مورخ اوايل سده‌ي هشتم ق. درباره‌ي زبان مردم “مراغه” مي‌نويسد: “زبان‌شان پهلوي مغير است” (ص 100)؛ و درباره‌ي زبان مردم “زنجان” مي‌گويد: “زبان‌شان پهلوي راست (= كامل) است” (ص 67)؛ و درباره‌ي زبان مردم”گشتاسفي” (ولايتي ميان اردبيل و باكو) اظهار مي‌دارد كه: “زبان‌شان پهلوي به جيلاني بازبسته است” (ص 107).

(مستوفي، حمدالله: “نزهةالقلوب”، به كوشش محمد دبيرسياقي، انتشارات طهوري، 1336) 

 

اما برای نشان دادن باطل بودن نظریه جناب فرهاد قابوسی در رابطه با زبان مراغه و زبان پیشین آذربایجان، میتوان به اولیاء چلبی نگاه کرد. 

 

در سده‌ي دوازدهم ق. “اولياي چلبي” جهانگرد اهل عثماني درباره‌ي مردم تبريز مي‌نويسد: “ارباب معارف آن به فارسي تكلم مي‌كنند” و درباره‌ي مراغه مي‌گويد:اكثر زنان مراغه به زبان پهلوي گفت‌وگو مي‌كنند”

(رياحي خويي، محمدامين، ملاحظاتي درباره‌ي زبان كهن آذربايجان: اطلاعات سياسي – اقتصادي، شماره‌ي 182-181)

 

در اینجا دیگر بهانه​ای که زبان پهلوی آذری تنها یک زبان مکتوبی بوده است باطل میشود هرچند نه مارکورات و نه هنینگ چنین نظریه را داده اند.   چرا که میتوان گفت تقریبا صد در صد زنان مراغه در آن زمان بیسواد بودند ولی زبان گفت و گوی آنها به پهلوی بود.  اولیای چلبی هم پان ایرانیست نبود بلکه یک ترک عثمانی بود!  بنابراین جناب فرهاد قابوسی نظریه مارکورات را تحریف کردند همانطور که نظریه مارکورات را درباره اقوام آران قفقاز تحریف کردند و آلبانهای قفقاز را به اقوام آلتایی صادر نمودند.

 

 بایست دانست که مذهب پیشین تبریز مذهب سنی شافعی بوده است.  برخلاف ترکان سنی مذهب که همواره بر مذهب حنفی پایبند بودند، مذهب سنی شافعی ، مذهب کردان و تالشیان و فارسزبانان لارستان میباشد و در کل مذهب اصلی غرب ایران پیش از دوران صفویه میبود.  یکی از مراکز مهم شافعی شیراز و دیگری در تبریز بود. این نکته خودش مهم است زیرا هیچ نوع نشانی از شافعی بودن ترکان در تاریخ ایران دیده نمیشود.

 

از هنینگ تا امروز، نمونه هایی دیگر از زبان ایرانی تبریز نیز بدست آمده است ما نمونه هایی از زبان پیشین تبریز داریم(برخی در زمان کسروی هنوز بدست نیامده بودند) که چند تا از آنها برای خوانندگان معرفی میشود:

 

الف)

کتاب سفینه تبریزی که یکی از مهمترین کشفهای جهان ایرانی اسلامی است به وضوح نشان میدهد که زبان مردم تبریز در دوران ایلخانیان هنوز ترکی نبوده است.

برای نمونه از عارفی به نام بابا فرج تبریزی در این کتاب نقل قول میشود:

“انانک قده‌ي فرجشون فعالم آندره اووارادا چاشمش نه پيف قدم کينستا نه پيف حدوث”

ترجمه فارسی (که خود درون این کتاب ترجمه اش را نوشته است):

چندانک فرج را در عالم آورده‌اند چشم او نه بر قدم افتاده است نه بر حدوث

 

 در این کتاب نمونه های فراوانی از زبان پیشین تبریز وجود دارد.  جالب است بدانیم که مناطق کهن تبریز نیز سرخاب و چرانداب میباشند که هر دو نام غیرترکی و ایرانی میباشند.

 

ب)

ملمعي از “همام تبريزي” (714-636 ق.) به فارسي و آذري:
بديذم چشم مستت رفتم اژ دست // كوام و آذر دلي كويا بتي مست // دل‌ام خود رفت و مي‌دانم كه روژي // به مهرت هم بشي خوش كيانم اژ دست // به آب زندگي اي خوش عبارت // لوانت لاود جمن ديل و كيان بست // دمي بر عاشق خود مهربان شو // كزي سر مهرورزي كست و ني كست // به عشق‌ات گر همام از جان برآيذ // مواژش كان بوان بمرت وارست // كرم خا و ابري بشم بويني // به بويت خته بام ژاهنام سرمست

 

پ)

غزلي از “همام تبريزي” با اين مطلع: “خيالي بود و خوابي وصل ياران // شب مهتاب و فصل نوبهاران” كه بيت آخر آن به زبان آذري است: “وهار و ول و ديم يار خوش بي // اوي ياران مه ول بامه وهاران”

 

ت)

يك جمله از پير حسن زهتاب تبريزي خطاب به اسكندر قراقويونلو: “اسكندر! رودم كشتي، رودت كشاد” (= اسكندر! فرزندم را كشتي [خدا] فرزندت را بكشد) (رياحي خويي، ص 31).

ث)

يك جمله از زبان تبريزيان در “نزهةالقلوب” حمدالله مستوفي (740 ق.): “تبارزه (= تبريزيان) اگر صاحب حُسني را با لباس ناسزا يابند، گويند “انگور خلوقي بي چه در، درّ سوه اندرين”؛ يعني انگور خلوقي (= انگوري مرغوب) است در سبد دريده” (ص 98).

ج)

در کتاب صفوت الصفا ابن بزاز از زبان شیخ صفی الدین اردبیلی به زبان تبریزی میخوانیم: « «گو حريفر ژاته» (= سخن به صرف بگو، حريفت رسيده)؛».  جالب است که هاته در کردی همین معنی ژاته در زبان تبریزی را میدهد.  زبانهای ترکی فاقد آوای «ژ» میباشند. 

         

هیچ کدام از این جمله ها بجز ملمع همام تبریزی  مکتوبی نیستند بلکه نقل قول زبان روزمره مردم میباشند.

 

 نمونه های قابل ملاحظه ای از فهلویات ادر مناطق آذربایجان وجود دارد که نمیتوان به همه آنها در این مقاله پی برد.

 

چندتن از آنها را میتوان در اینجا دریافت:

http://www.azargoshnasp.net/languages/Azari/azarimain.htm

بویژه فهلویات ماماعصمت تبریزی و فهلویات مغربی تبریزی و آثاری به زبان تبریزی در آثار عبدالقادر مراغی. 

 

پنج)

 

یکی از منابعی که جناب فرهاد قابوسی به آن توجه دقیقی نمیکنند، کتاب ابن حوقل است.  یک سوم مقاله وی در بررسی همین سند است ولی ایشان به چند نکته مهم  و کلیدی اشاره نکردند.

 

جناب فرهاد قابوسی  میگویند:

«لذا وقتی آقای یارشاطر در مقاله ” آذری ” از ابن حوقل یازده قرن پیش نقل میکند که (7): ” زبان   مردم آذربایجان و بیشتر مردم ارمنستان ایرانی (الفارسیه) است … و از آ نها که به فارسی سخن   میگویند کمتر کسی است که عربی را نفهمد … »

 

خوشبختانه عربی این جمله در چند جا موجود است و جناب قابوسی نیز آن را اوردند.

«  و اما لسان اهل آذربایجان و اکثر اهل ارمنیه فالفارسیه تجمعهم (تجمعه) والعربیه بینهم مستعمله و قلمن بها ممن یتکلم بالفارسیه لا یفهم بالعربیه و یفصح بها من التجار و ارباب الضیاع»

 

در حالیکه نقل قول کامل احسان یارشاطر نیز این میباشد:

“زبان مردم آذربایجان و بیشتر مردم ارمنستان ایرانی (الفارسیه) است که آنها را بهم پیوند میدهد و عربی (نیز) میان آنان مستعمل است،و از آنها که به فارسی سخن میگویند کمتر کسی است که عربی را نفهمند و برخی از بازرگانان و زمین-داران در آن فصیح اند”.(همان منبع)

 

و روشن نیست چرا نقل قول کامل دکتر یارشاطر را جناب قابوسی نیاورند؟

 

ادامه همین جمله ابن حوقل اینست:

«و طوایفی از اطراف ارمنیه و مانند آن به زبانهای دیگر شبیه ارمنی سخن میگویند و همچنین است مردم دبیل و نشوی (نخجوان) و نواحی آنها: و زبان مردم برذعه ارانی است.»

 

 تجمعهم همریشه با لغت جمع است و  یعنی پیوستن و پیوند دادن و جمع کردن.  لذا ترجمه دکتر احسان یارشاطر درست است و البته میتوان واژه تجمعهم را در لغتنامه عربی معروف lane که رایگان موجود است، پیدا کرد.

 

پس کل جمله ابن حوقل این میباشد:

 

“زبان مردم آذربایجان و بیشتر مردم ارمنستان ایرانی (الفارسیه) است که آنها را بهم پیوند میدهد و عربی (نیز) میان آنان مستعمل است،و از آنها که به فارسی سخن میگویند کمتر کسی است که عربی را نفهمند و برخی از بازرگانان و زمین-داران در آن فصیح اند.  و طوایفی از اطراف ارمنیه و مانند آن به زبانهای دیگر شبیه ارمنی سخن میگویند و همچنین است مردم دبیل و نشوی (نخجوان) و نواحی آنها: و زبان مردم برذعه ارانی است»

 

مهمترین نکته که جناب قابوسی به آن توجه نکردند اینست که ابن حوقل یک بار هم به زبان ترکی در بخش آذربایجان، ارمنستان و آران اشاره نکرده است!  این نکته مهمیست که جناب قابوسی از آن غافل ماندند.  همچنین  ابن حوقل نیز میگوید زبان اهل آذربایجان و اکثر ارمنیه فارسی است.  این ارمنیه با کشور کنونی ارمنستان فرق فاحشی دارد و جناب قابوسی اشتباهی فکر کردند که هرکس در این ارمنیه زندگی میکند ارمنی هست و منظور ابن حوقل یک منطقه ارمنی-نشین است.  ابن حوقل در رابطه با ارمنستان مینویسد:

“ارمنیه دو قسمت است: داخلی و خارجی.  در ارمنیه ی خارجی شهرهایی از آن مسلمانان و به دست آنان است و خود مسلمانان فرمانروای آنجا هستند و دست ارامنه از دست آن قطع گردیده است و به کلی تحت حکومت پادشاهان اسلامی است: از جمله این شهرها ارجیش، منازجرد و خلاط است.  و حدود ارمنیه خارجی معین است یعنی از مشرق به بردعه و از مغرب به جزیره و از جنوب به آذربایجان و از شما به نواحی روم در سمت قالیقالا محدود است.”

 

همچنین همینکه ابن حوقل نامی از آرانی و ارمنی و فارسی و عربی میاورد، نشان میدهد که زبان مکتوبی را در نظر نداشته است.  بلکه زبان محاوره مردم (یتکلم) آن روزگار در نظر بوده است.  وگرنه “یتکلم بالفارسیه” معنی زبان مکتوبی را نمیدهد، بلکه زبان گفتگو نیز هست.

 

چنانکه مارکورات نیز اشاره کرد، حتی مرند را در آن دوران نیز بخشی از ارمنیه میدانستند.  بنابراین بر خلاف نظرهای جناب فرهاد قابوسی، ارمنیه که ابن حوقل به آن اشاره میکند چندین برابر ارمنستان کوچک امروزی است و بسیاری از نواحی این ارمنیه بدست مسلمانان بوده است و بخشی از ایران کنونی را نیز شامل میشده است (تمامی استان آذربایجان غربی و بخشی از آذربایجان شرقی ایران).  هیچ کدام از اسطخری تا ابن حوقل تا مقدسی به زبان ترکی در این منطقه اشاره نکردند.  همچنین لازم به ذکر است که زبان کهن ارمنی، یعنی گرابار، فوق العاده متاثر  از واژگان پارثی (پهلوی) است و خود این امر موجب شده بود که در قرن پیش، محققان اروپایی،  زبان ارمنی را جزو زبانهای ایرانی بدانند.  تنها با بررسی دقیقتر کم کم به این نتیجه رسیدند که زبان ارمنی، یک زبان هندواروپایی ولی شاخه-ای مستقل از زبانهای ایرانی است.  در ارمنی قدیم، یعنی زبان گرابار، واژگان پارثی همان نقش واژگان لاتین/یونانی را در زبان کنونی انگلیسی دارند. 

 

همچنین دانستن زبان عربی، که زبان خلیفه عباسی بوده است، بویژه در میان بازرگانان و زمین داران امر عجیبی نیست.  بسیاری از زمین داران نیز عرب بودند که از اوایل امویان در این منطقه استقرار یافتند.  (یعقوبی به مهاجرت وسیع اعراب در دوران امویان اشاره نموده است و البته پس از قیامهای بابک و ابومسلم از عرب شدن آذربایجان جلوگیری شد و کم کم این اعراب مانند اعراب خراسان در میان بومیان حل شدند).  دو تن از سلسله هایی که در اصل عرب تبار بودند ولی در طی زمان ایرانی گشتند همان سلسله های معروف روادیان و شیروانشاهان میباشند.  روادیان کم کم زبانشان کردی شد و شیروانشاهان نیز فارسی-زبان شدند.  پیش از سلجوقیان حتی یک بار سلسله ای ترک تبار بر آذربایجان حکومت نرانده است.  سلجوقیان با برافکندن شدادیان و دیلمیان دوران حکومتهای ترکزبانان را بر آذربایجان آغاز نمودند.

 

در هر رو نه استخری، نه ابن حوقل و نه مقدسی هیچ اشاره به زبان ترکی نکردند.  و هیچ جا هم برای نمونه استخری نگفته است که زبان مردم ترکی بوده است.

 

استخری به صراحت میگوید:

«”و لسان اذربیجان و ارمینیه و الران الفارسیه و العربیه غیران اهل دبیل و حوالیها یتکلمون بالارمنیه، و نواحی بردعه لسانهم ارانیه»

 

ترجمه:

“زبان آذربایجان و ارمنستان و آران فارسی و عربی است، جز آنکه مردم دبیل و حوالی آن به ارمنی سخن گویند، و زبان نواحی برذعه آرانی است”

 

بنابراین، در این نوشتار نیز به صریح میگوید زبان مردم.  نه تنها زبان مکتوب. عبارت کلیدی اینجا همان واژه “جز آنکه مردم دبیل و حوالی آن به ارمنی سخن گویند” یعنی استخری “سخن گفتن” و نه “نوشتن” را در نظر داشته است.  اینکه هر دوی زبان فارسی و عربی را هر نامبرده به این معنی نیست که آنها در یک وزن در این مناطق بودند.  بلکه با اشاره ابن حوقل، میتوان گفت که زبان عربی نیز در میان بازگانان، زمین-داران و افراد خاص دیگر نیز رایج بوده است(با مهاجرت تعدادی از اعراب به آذربایجان و حتی در اصل عرب-تبار بودن روادیان که کم کم در اقوام کرد حل شدند) و صد البته بازماندگان اعرابی که در دوران امویان سکونت گزیدند و بسیاری از زمین-داران را تشکیل میدادند.  برای همین ابن حوقل در رابطه با مردم این ناحیه نیز میگوید: «عربی نیز میان آنان مستعمل است».  همچنین نیاز به ذکر است که ارمنستان استخری بسیار بزرگ بوده است و نه کشور ارمنستان کنونی. 

 

مقدسی نیز زبان ایران (و آذربایجان که جزو ایران حساب آمده است) را اعمجی (یعنی پارسی در اصطلاح عرب) خوانده است و میگوید: “برخی از آنها دری و بعضی لهجات پیچیده است و همه آنها فارسی خوانده میشوند”.

 

این نکته را میتوان در این بیت قطران تبریزی مشاهده نمود:

 

بلبل به سان مطرب بيدل فراز گل
گه پارسي نوازد، گاهي زند دري

مقدسی تمامی این شهرها را از ارمنستان(ارمنیه) میداند:

” بدليس، خلاط، أرجيش، بركري، خوي، سلماس، أرمية، داخرقان، مراغة، أهر، مرند، سنجان، قاليقلا، قندرية، قلعة يونس، نورين”

 

مقدسی شهرهای آذربایجان را این چنین ذکر کرده است:

” رسبة، تبريز، جابروان، خونج، الميا نج، السراة، بروى، ورثان، موقان، ميمذ، برزند”

 

 

پس اگر میگویند زبان ارمنیه، منظورشان ارمنیه ای بوده است که تنها دارای قومیت ارمنی نبوده است.  ارمنیه  آن دوران تمامی اهر، مرند، مراغه، خوی، سلماس، سنگان، دهخوارگان را در بر میگیرد و حاکمان اغلب مسلمان ولی گاهی ارمنی و گرجی بر بخشهایی از این مناطق حکومت میراندند.

 

مهمتر از این، با توجه به مقدسی و ابن حوقل و استخری، نشان داده میشود که این زبان، زبان آذربایجان بوده است و هیچ اشاره ای به ترکی نشده است.  از زبان ترکی حتی یک سند پیش از ایلخانیان از آذربایجان پیدا نمیشود و نه ابن حوقل و نه مقدسی و نه استخری به زبان ترکی اشاره کردند.  با اوردن نقل قول اولیا چلبی و حمدالله مستوفی (دوران پس از مغول که کم کم قبایل های متعدد ترک اتحادیه مغول به این مناطق سرازیر میشود)، روشن گردید که زبان پهلوی آذری (که نام فهلوی و پارسی به این زبان داده شده است) تنها زبان کتابت نبوده است بلکه در شهرهای بزرگی مانند مراغه، اکثریت زنان به این زبان تکلم میکردند.  مارکورات هم هیچ ادعا نکرده است که این زبان تنها زبان کتابت بوده است.

 

نکته جالب اینست که جناب فرهاد قابوسی میخواهند بگویند که زبان ایرانی پیشین آذربایجان تنها زبان مکتوبی بوده است.  پس از تحلیل ابن حوقل، ایشان میگویند که زبان “ارتباط” تنها بوده است.  آخر روشن نشد که جناب قابوسی بر این باورند این زبان تنها زبان کتابت بوده است یا زبان ارتباط یا هر دو؟  در هر رو، نظریه مارکورات و هنینگ با نظر جناب فرهاد قابوسی تفاوت اساسی دارد.   جناب فرهاد قابوسی نظریه تازه ای را ارائه داده اند که در هیچ منبع جهانی یافت نمیشود و بر ایشان است که بجای اینکه در مجلات سیاسی و قومگرایانه نظرشان را چاپ کنند آن را در یک مجله متعبر جهانی مانند CA  چاپ کنند و نظریه همه جهانیان که غافل از ترکی بودن زبان آرانی و ایلامی هستند را عوض کنند!  در حالیکه حتی یک سند از زبان ترکی از آذربایجان پیش از ایلخانیان بر سنگ،چوب، درخت،کاغذ، دفتر،.. وجود ندارد و  هیچ سندی از این زبان از آذربايجان پیش از دوران ایلخانان یافته نشده است. 

 

قطران تبریزی به وضوح نشان میدهد که ترکان اغوز هیچ پیشینه در آذربایجان نداشتند.  در زمان سلطان محمود غزنوی، ترکان اغوز به خراسان حمله بردند و قتل و غارت و کشتاری راندند که شرحش را ابن کثیر و منابع ارمنی و غیره به طور دقیق داده اند.  در آن زمان، قطران تبریزی سرودهایی در نکوهش این بیگانگان دارد. 

 

نمونه هايی از ان ابيات در ذيل می ايد :

اگر بگذشت از جيحــون گروه ترکمانـــان را // ملک محمـــــــود کــاو را بود زابل کان در سنجر

….

زمانی تازش ايشان به شروان اندرون بودی // زمانـــی حملـــه ايشان بــــه اذربايگــــان انــدر

نبود از تازش ايشان کسی بر چيز خود ايمن // نبود از حمله ايشان کسی بر مال خود سرور (شهرياران گمنام، 1377، ص۱۶۰)

شده چون خانه زنبور با غم از ترکان // همی خلند به فرمان ما چو زنبورم (همان، ص۱۹۷)

قطران در يکی از سروده هايش به هنگام ستايش يکی از فرمانروايان بومی (شدادیان کردتبار و دیلمیان) اذربايجان عامل عدم پيشرفت کار او را حضور ترکان برشمرده است :

گر نبودی آفت ترکان به گيتی در پديد // بستدی گيتی همه چون خسروان باستان ( همان، ص۱۹۷)

قطران در بدگويی و مذمت ترک تباران چنان سخن گفته که حتی انان را موجب ويرانی ايران زمين برشمرده و اين مفهوم به روشنی از بيت زير که در ستايش اميری از اميران اذربايجان سرايش يافته برمی ايد :

اگر چه داد ايران را بلای ترک ويرانی // شود از عدلش ابادان چون يزدانش کند ياری ( همان، ص۱۹۷)

اين شاعر اذربايجانی در يکی ديگر از چکامه هايش که در قالب قصيده سروده است ترکان را خونخوار و جرار و غدار و مکار خوانده است :

کمــــر بستند بهــــر کيــن شه ترکان پيکاری // همـــه يکـرو به خونخواری همه يکدل به جراری

يکی ترکان مسعودی به قصد خيل مسعودان // نهاده تن به کين کاری و دل داده به خونخواری

….

چــه ارزد غـدر با دولت، چه ارزد مکـر با دانش // اگـرچـه کــــار ترکان هست غــداری و مکــاری( همان، ص۱۷۲)

 

 

 

شش) 

 

در رابطه با ابن ندیم (و ابن مقفع)، حمزه اصفهانی و خوارزمی و نظر هنینگ، متاسفانه با تحریف و نادیده گرفتن بخش مهمی از جملات هنینگ و دیاکونوف و مارکورات که تاکنون صورت گرفته است، من ناچار شدم که به اصل کتاب هنینگ رجوع کنم.

 

جناب فرهاد قابوسی در رابطه با ابن ندیم و حمزه اصفهانی و خوارزمی، این نظریه را میدهد و هنینگ را شریک خود میداند(هرچند نشان داده شد که هنینگ شریک جناب قابوسی نیست و به صراحت میگوید که زبان پیشین آذربایجان یک زبان ایرانی بوده است):

“روایت ابن مقفع مبتنی بر “پهلوی” بودن زبان نواحی شامل آذربایجان ایران قدیم نیز غلط بوده و مطابق تحقیقات هنینگ ((3) ، (2)) متاثر از   عادت غلط اشکانی در تعمیم نام سرزمین و زبان خویش به سرزمینهای بیگانه تحت تصرفشان محسوب میشود.   
باید دانست که این نظر غلط ابن مقفع را نه تنها همچنانکه معروف است ابن ندیم در “الفهرست” و کاتب خوارزمی در “مفاتیح العلوم ” آورده اند ، بلکه حمزه اصفهانی هم بنقل از “موبد متوکلی” نامی در “التنبیه علی حدوث التصحیف” تکرار ودیگران نیز بعدا از آنها تکرار کرده اند. باین ترتیب این عادت غلط اشکانی از طریق تکرار نویسندگان مذکور که اهل دقت نبودند و نیز تکرار این مکررات در نوشته های نویسندگان متعصب و وطنپرست معاصر ظاهر “حقیقت” بخود گرفته است”

 

اما همانطور که هنینگ به طور واضح میگوید که شکی در ایرانی بودن آذربایجان نیست و جناب فرهاد قابوسی آن جمله هنینگ را مورد بی اعتنایی قرار دادند باز در اینجا یک تحذیف دیگری نمودند.

 

آنچه جناب فرهاد قابوسی میگویند هیچ وابستگی به آنچه هنینگ میگوید، ندارد.  هنینگ میگوید:

 

 

Dank der Nennung von Abar-sahr brauchen wir uns also bei der Bestimmung des manichäischen pahlawänig durch den immerhin misslichen Umstand nicht beirren zu lassen, dass gegen Ende der Regierungszeit der Arsakiden der Name ihrer Stammprovinz (‘Parthien’) auch im einheimischen Sprachgebrauch auf die gesamten von ihnen direkt verwalteten Länder ausgedehnt wurde, und zwar besonders auf Medien. Das war Ibnu ‘1-Muqaffac im 8ten Jhdt. noch wohlbekannt, und so erklärte er  Pahlawi als die Sprache von Pahla (Fahlahl-Bahlah) im Sinne von Medien (Isfahän, Rai, Hamadän, Mäh-Nihäwand, ÄSarbäigän); hier ist das Eigentliche, d.h. Parthien selbst, ganz unter den Tisch gefallen. Besser entspricht dem Ursprünglichen eine leider fragmentarische manichäische Stelle, in der Isfahän, nach einer Lücke Nisäbür, schliess­lich als Zusammenfassung ‘das ganze Land Pahrawag’ genannt werden. Aus dem Gebrauch von Pahla(w) für Medien erklärt sich auch die persische Bezeichnung fahlawiyyät für Dialekt­gedichte, und zwar in erster Linie solche, die in den Dialekten des medi-schen Gebiets verfasst sind.

 

W.B. Henning, Handbuch der Orientalistik, Iranistik (Leiden, 1958), pp.95

 

لازم به ذکر است که در این کتاب نیز زبان مادی به طور واضح یک زبان ایرانی شناخته شده است. 

 

ترجمه متن بالا به انگلیسی از طریق ماشین و تایید یکی از دوستان آلمانی زبان:

 

“Parthia” by the end of the Arsacid period had been extended to include all of Media(Pahlah of ibn Mofaqqa), and was still so used in the 8th century. The original meaning of “Parthia” had fallen from use. This fact (viz. the appellation of “Parthia” for Media) was still well known to Ibnu l-Muqaffa in the 8th century: he explained Pahlawi as the language of Pahla (Fahlahl-Bahlah) in the sense of Media (Isfahan, Ray, Hamadan, Mah-Nahavand, Azerbaijan). Here, the original sense, i.e. Parthia proper, has been is completely dropped.  The original meaning is still evident from a fragmentary Manichean text, which calls Isfahan “the entire land of Pahrawag”. The later usage of Pahla(w)=Media goes to explain the Persian fahlawiyyät for “vernacular poetry”.

 

 ترجمه دقیق یکی از دوستان دیگر آلمانی زبان:

 

Dank der Nennung von Abar-sahr brauchen wir uns also bei der Bestimmung des manichäischen pahlawänig durch den immerhin misslichen Umstand nicht beirren zu lassen, dass gegen Ende der Regierungszeit der Arsakiden der Name ihrer Stammprovinz (‘Parthien’) auch im einheimischen Sprachgebrauch auf die gesamten von ihnen direkt verwalteten Länder ausgedehnt wurde, und zwar besonders auf Medien.

 

به لطف نامگذاری “ابرشهر” دیگر لازم نیست که ما در تعیین “پهلوانی مانوی” بدلیل برخی ناروشنیها دچار این سردرگمی شویم، که نام استان محل اسکان قبیله “پارتی” در دوره پایانی پادشاهی اشکانیان  در کاربرد محلی زبان به سراسر سرزمین زیر فرمان آنها اطلاق می شد، بویژه به “ماد”.

 

Das war Ibnu ‘1-Muqaffac im 8ten Jhdt. noch wohlbekannt, und so erklärte er  Pahlawi als die Sprache von Pahla (Fahlahl- Bahlah) im Sinne von Medien (Isfahän, Rai, Hamadän, Mäh- Nihäwand, َAserbäigän); hier ist das Eigentliche, d.h. Parthien selbst, ganz unter den Tisch gefallen.

 

ابن مقفع در سده هشتم بر این نکته واقف بود و از همین رو بود که او “پهلوی” را زبان “پهله” (فهله، بهله) به معنی ماد (اصفهان، ری، همدان، ماه نهاوند و آذربایگان) معرفی کرد. در اینجا موضوع اصلی – یعنی پارت – کاملا از قلم افتاده است.

 

Besser entspricht dem Ursprünglichen eine leider fragmentarische manichäische Stelle, in der Isfahän, nach einer Lücke Nisäbür, schliess­lich als Zusammenfassung ‘das ganze Land Pahrawag’ genannt werden.

 

یک نوشته مانوی که متأسفانه تکه تکه است، و در آن “اصفهان”، پس از یک کلمه از قلم افتاده “نیشابور”، و به عنوان خلاصه سخن “تمامی سرزمین پهراواگ” نامبرده می شوند، انطباق بیشتری با اصل دارد.

 

Aus dem Gebrauch von Pahla(w) für Medien erklärt sich auch die persische  Bezeichnung fahlawiyyät für Dialekt­gedichte, und  zwar in erster Linie solche, die in den Dialekten des medi-schen Gebiets verfasst sind.

 

با اتکا به استفاده از “پهله(پهلو)” برای ماد، می توان اصطلاح فارسی فهلویات را برای اشعار محلی نیز توضیح داد، بخصوص آندسته از آنها را که به لهجه های مادی سروده شده اند.

 

 

جناب فرهاد قابوسی این نکته مهم در رابطه با فهلویات را حذف نمودند!  هنینگ میگوید که معنی اصل پارث/پهلو در دوران اسلامی از کابرد افتاده بود و همچنین واژه فهلویات در دوران اسلامی از سرزمین ماد نشانگر این برافتادن معنی اصلی پارث است.  پس هنینگ نمیگوید نظر ابن مفقع غلط است!  این نکته را جناب فرهاد قابوسی با تحریف کردن سخن هنینگ از زبان هنینگ درآوردند!  هنینگ میگوید که معنی پارث به تدریج تغییر یافته است و مناطق ماد را نیز دربر گرفته است و فهلویاتی که از مناطق ماد پیدا شده اند نیز سخن ابن مفقع را تایید میکنند.

در واقع زبان پارسی میانه ساسانی را نیز حتی نبایست پهلوی نامید ولی در دوران پس از اسلام، این زبان را نیز پهلوی نامیدند.  فارسی دری را نیز پهلوی نامیدند.

برای نمونه جامی در رابطه با مثنوی مولوی میگوید:

مثنوی معنوی مولوی

هست قرآن به زبان پهلوی

 

در حالیکه پارسی دری و پارثی هرچند دو زبان از یک ریشه ایرانی هستند، ولی منظور جامی در اینجا پارسی-دری است.

اما فهلوی نامیدن زبان ماد در دوران اسلامی کاملا با اسناد تطبیق دارد.  فهلویات چیست؟    ده ها نمونه اشعار و جملات کوتاه از مناطق آذربایجان و همدان و نهاوند و ری وقزوین پس از اسلام نوشته شده است و به طور عام به آنها “فهلوی” و “اورامانات”(جالب است که بدانیم که زبان کردی گورانی را نیز اورامانی یا هورمانی میگویند) میگفتند.  تمامی این اشعار از مناطق فهله  ابن ندیم و اطراف آن میباشند.

 

 

شادروان دکتر احمد تفضلی یک مقاله مفصل درمورد فهلویات در دانشنامه ایرانیکا نوشته اند که پیوندش را در زیر قرار میدهیم:

http://www.iranica.com/newsite/articles/v9f2/v9f232.html

(احمد تفضلی، “فهلویات” در دانشنامه ایرانیکا)

 

متاسفانه این مقاله پیش از بررسی کتاب مفصل سفینه تبریزی نوشته شده است زیرا در سفینه تبریزی نیز زبان پیشین آذربایجان را فهلویات میخوانند.  اشعار باباطاهر نیز به نام مشهور فهلویات نیز شناخته میشود.  در صفوت الصفا شیخ صفی الدین اردبیلی، رباعی های شیخ صفی الدین اردبیلی با نام مشهور فهلویات شناخه میشوند.  بنابراین هنینگ درست نظر ابن مقفع را تایید میکند و نظر جناب فرهاد قابوسی را مردود.  و بهترین تایید این نظر اسناد متعدد و قابل توجه ای هستند که از دوران اسلامی از سرزمین ماد به ما رسیده است و در زمان خودشان این اسناد به عنوان “فهلویات” نامگذاری شده اند.  پس حمزه اصفهانی، ابن مفقع.. همگی درست میگویند و این اسناد با در نظر گرفتن “فهلویات” از این مناطق صد در صد تایید میشود.

 

هفت)

 

 

خارج از زبان آذربایجانی، جناب فرهاد قابوسی ایرانستیزی بارزی را در رابطه با زبان پارسی در یکی از مقاله های دیگر خود نشان میدهند.  کاشکی چنین افرادی که دشمنی با زبان پارسی دارند دست کم به خودشان فشار  نیاورند و به این زبان ننویسند.  توهین و ستیز با زبان فارسی نه تنها ارج این زبان را کم نمیکند بلکه تنها موجب آزرده شدن قلب ایرانستیزان میشود.

 

 جناب قابوسی اشتباهات فاحشی  در مورد مردمان دوران پیشین میکنند.

 

مینویسند:

« فرهنگ ایران در امتزاج اقوام و تبادلات فرهنگی با فرهنگهای سامی و ترک توانست”  فارابی ” ،  “ابن سینا ” و”خوارزمی ” ها را در سرزمینهای ترک زبان»

 

هرچند درباره قومیت فارابی بحث است و فارابی در آثار عربیش واژگان سغدی،پارسی و یونانی را بررسی کرده ولی هیچ واژه ترکی را بررسی نکرده است؛  ولی درمورد قومیت ابن سینا و خوارزمی مجوسی شکی در میان تاریخ نویسان و شرقشناسان نیست.  سرزمین بلخ در زمان ابن سینا و سرزمین خوارزم در زمان خوارزمی و بیرونی به زبانهای آریایی سخن میراندند.   در هر روی نیازی نیست به این بحث دراز پبردازیم.

 

اما اصل مقاله جناب قابوسی بر این گفتمان است که زبان فارسی شعرزده بوده و آثار فلسفی، علمی و دانشی ندارد و در این ناحیه، عربی سرآمد است.  اما دوباره بایست از جناب فرهاد قابوسی و سایر قومگرایان ترک پرسید که چند اثر فلسفی و علمی و دانشی بزبان ترکی پیش از قرون معاصر وجود دارند؟  تازه برخلاف زبان پارسی، هیچ کس در کشور عثمانی نمیتواند امروز متون صدسال پیش فرهنگ خودش را بخواند.

در عین حال شکی نیست که زبان عربی بخاطر حکومتهای عباسیان و امویان در جهان اسلام، زبان علم و فلسفه و ریاضی گشت.  ولی آثار فلسفه و علمی و پزشکی به زبان فارسی نیز کم نیستند.  جالب است که بدانیم که کتاب کشف شده سفینه تبریزی رساله های فراوانی در باب علوم مختلف به زبان فارسی دارد. 

 

درمورد پزشکی ، میتوان آثاری مانند دانشنامه علائی و رساله رگ شناسی و ذخیره ی خوارزمشاهی را عنوان کرد.  کتاب ذخیره خوارزمشاهی بسیار پرحجم میباشد و برای همین چاپ عمومی آن در ایران همواره با مشکل روبرو بوده است.  در عین حال در دانشگاه های بزرگ جهان میتوان دوازده جلد از این کتاب را دید.  این کتاب را اسماعیل الجرجانی در سال 531 ه.ق. تالیف نموده است.

جالب است بدانیم که زبان طب بخش مسلمان نشین هند همان زبان فارسی بوده است:

http://www.azargoshnasp.net/languages/Persian/farsihendi/slides/farsitebhend1m.htm

در باب پزشکی چشم و کحالی، کتاب منصور گرگانی (1080 میلادی) به نام «نور العین» را میتوان نام برد.

 

اگر منطق جناب قابوسی را استفاده کنیم، آیا این باخت و نارسایی زبان ترکی در مقابل زبان فارسی نیست که شاهان آن زبان خود را ول کردند و زبان فارسی را در هند رواج دادند و حتی این زبان را نه تنها زبان فرهنگی هند کردند.  تا جاییکه برهمنان هندو وردهای حافظ و مولوی را بخوانند! بلکه آن را به مرحله زبان طب هندوستان مسلمان نشین رساندند؟ البته این چنین استدلالی برای تحقیر و ستایش یک زبان درست نیست. هر زبانی میتواند یک زبان علمی و دانشی باشد و تنها نیازمند به اندیشمندانی و تمدنی دارد که از این زبان استفاده خوبی کنند. خود زبان عربی امروز از زبانهای اروپایی بسیار عقب مانده است و انگلیسی بیش از هر دو زبان فارسی و عربی واژه دارد. شمار واژگان ارتباط مستقیمی با پویایی یک تمدن دارد. این امر نشان میدهد که غنی بودن یک زبان بستگی به استفاده از آن زبان دارد و این اندیشمندان هستند که زبان را غنی میکنند و ربطی به ماهیت خود زبان ندارد. تمدن ایرانی که بر اساس کشاورزی و شهرنشینی بود، با آمدن دین اسلام، زمینه مناسبی را برای پرورش دادن اندیشمندان بزرگ بوجود آورد. دوران علمساز سامانیان و دیلمیان گواه این سخن است. سخن معروف ابن خلدون نیز گواه این امر است زیرا ابن خلدون هم عرب تبار است و هم یکی از ستارگان درخشان تمدن اسلام و نیازی ندارد که مبالغه کند.

«از شگفتی های که واقعیت دارد این است که بیشتر دانشوران ملت اسلام، خواه در علم شرعی و چه در دانش های عقلی بجز در مواردی نادر غیر عرب اند و اگر کسانی از آنان م یافت شوند ه از حیث نژاد عرب اند از لحاظ زبان و مهد تربیت و مشایخ استادان عجمی هستند…چنانکه صاحب صناعت نحو، سیبوبیه، و پس از او فارسی و دنبال آنان زجاج بود و همه ی آنها از لحاظ نژاد ایرانی به شمار میرفتند…آنان زبان را در مهد تربیت آمیزش با عرب آموختند و آن را به صورت قوانین و فنی در آوردند که آیندگان از آن بهره مند شوند..و همه ی عالمان اصول فقه چنانکه می دانی و هم کلیه علمای علم کلام همچنین بیشتر مفسران ایرانی بودند و بجز ایرانیان کسی به حفظ تدوین علم قیام نکرد و از این رو مصداق گفتار پیامبر (ص) پدید آمد که فرمود: «اگر دانش به گردن آسمان در آویزد قومی از مردم فارس بدان نایل می آیند و آن را به دست می آورند». اما علوم عقلی نیز در اسلام پدید نیامد مگر پس از عصری که دانشمندان و مولفان آنها متمیز دند و کلیه این دانشها به منزله ی صناعتی مستقر گردید و بالنتیجه به ایرانیان اختصاص یافت و تازیان آنها را فرو گذاشتند و از ممارست در آنها منصرف شدند.. مانند همه ی صنایع.. در این دانشها همچنان در شهر متدوال بود تا روزگاری که تمدن و عمران در ایران و بلاد آن کشور مانند عراق و خراسان و ماوراء النهر مستقر بود..»

 

خلاصه در علوم طبی، کارنامه​ی پیش از عصر معاصر زبان فارسی پروزن است و نمونه خوب آن همان کتاب ذخیره ی خوارزمشاهی میباشد.

 

در رابطه با فلسفه و منطق، جناب فرهاد قابوسی میگویند که چرا ایرانیان به شعر و حماسه توجه میکنند و نه به فلسفه منطقی.  ایشان فلسفه سهروری را با لحنی تمسخرآمیزی معرفی میکند که در واقع شایسه یک محقق نیست!  سپس عیب را بر زبان فارسی میگذارند که باز اشتباه بزرگی است.  مشکل ذاتی فلسفه اینست که عوام به آن علاقه ندارند و به قول یکی از فیلسوفان بزرگ ایران، تنها دویست نفر در هر نسلی شاید آثار ملاصدرا را بخوانند.  بنابراین چه نیازی است که این آثار چهل جلدی به فارسی ترجمه شود؟(البته برخلاف نظر جناب فرهادی هم کتاب شفا ابن سینا و هم کتاب اسفار ملاصدرا به فارسی ترجمه شده است).  در عین حال، آثار فلسفی به زبان فارسی از قرون اسلامی کم نیست.  دکتر سید حسین نصر که بزرگترین محقق  آثار فلسفه اسلامی در جهان شناخته شده است ،درمورد فلسفه و زبان پارسی و هویت ملی مقاله​ی خوبی به عنوان «هویت ملی و زبان فارسی» در مجله ی گلستان نوشته اند.  دکتر سید حسین نصر در علم فلسفه اسلامی نیاز به معرفی ندارد.  در حالیکه یک مقاله علمی در باب فلسفه و زبانشناسی از دکتر فرهاد قابوسی در یک مجله ی معتبر جهانی نیست، دکتر سید حسین نصر برای هر ایرانی شناخته شده است.  ما تنها نقل قولی از دکتر سید حسین نصر میکنیم که نظرهای وی مسلما بر نظرهای فردی قومگرا و ایرانستیز مانند جناب فرهاد قابوسی ارجحیت دارد.

 

در این باب، پروفسور سید حسین نصر میفرمایند:

 

«نکته ی دیگری که به بحث ما مربوط می شود این است که آنچه که هر ملتی را به هم پیوند میدهد، جهان بینی، منش ها، کردارها، رفتارها، نحوه ی بیان، و برخورد با افراد است که به طور کلی نحوه ی برخوردهای اجتماعی را تعیین میکند.  در مورد ایران هیچ عاملی مانند زبان فارسی بیان کننده ی این رفتارها و منش ها نیست.  اگر انسان سیصد کتاب در این ارتباط مطالعه کند، هیچ یک خلاء کتاب گلستان سعدی را پر نخواهد کرد.  همین کلمه ی ادب، یک کلمه پهلوی است که وارد زبان عربی شده است.  این کلمه هم معنای داشتن ادب را میدهد و هم معنای ادبیات.  به همین جهت در ایران تداوم اجتماعی و هویت ملی بدون زبان و ادبیات فارسی قابل تصور نیست.  هر چقدر بخواهند برنامه های تلویزیونی و مسائلی از این قبیل درست کنند.  این قبیل مسائل تا سیصد سال دیگر جای خزینه ی عریض و طویل زبان و ادبیات فارسی را نخواهد گرفت.  از طرف دیگر، زبان فارسی برخلاف نظر کسانی که در این چهل الی پنجاه سال اخیر گفته اند و نوشته اند، زبان بسیار آماده ایست برای بیان خرد، منطق و فلسفه.  اینجانب به لحاظ رشته ی درسی و مطالعاتی، بارها به اساتید فلسفه بحث داشتم ام.  اینان میگفتند چون زبان فارسی اختلاف میان معرفه و نکره وجود ندارد، پس در این زبان نمی شود بحث دقیق فلسفی کرد.  اینها اگر بیایند و یک بار «اساس الاقتباس» خواجه نصیر الدین طوسی را بخوانند، دیگر از این حرفها نمیزنند.  یکی از مشکلات اساسی ما در این پنجاه الی شصت سال اخیر این بوده است که در حین احیای زبان فارسی ما به شعرای درجه ی پانزدهم نیز رسیده ایم ولی هنوز خیلی از آثار درجه ی اول زبان فارسی در زمینه های فکری، فلسفی و علوم هنوز چاپ نشده است.  یا اصولاً اگر هم چاپ شده است، چاپ سنگی است که بجز علمای طراز اول کسی نمی تواند آنها را بخواند.  درست است که زبان فارسی از لحاظ بیان زبان اندیشه در طی قرون و اعصار با زبان عربی سهیم بوده است، ولی بلاخره گوی سبقت را به ویژه در این صدسال اخیر ربوده است.  در این صدسال گذشته، عمده ی آثار فکری، فلسفی ما به زبان فارسی نگاشته شده است.  بنابراین داشتن هویت ملی، بدون زبان فارسی برای ما غیر ممکن است.».

 

آثارهای علمی و فلسفی به زبان فارسی کم نیستند و خوب بود جناب قابوسی، به جای تاختن به زبان فارسی (که نه ارزش این زبان را کم میکند و نه هیچ ایرانی را به افراد مغرض قومگرا سوق خواهد داد)، چند تا از آثار فلسفی و علمی را به زبان ترکی از دوران سامانیان و غزنویان و غیره معرفی مینمودند(البته وجود هم ندارد وگرنه ایشان صدبرابر آنها را بزرگ میکردند).  برای نمونه بنده اخیراً  ضمن مراجعه به کتاب گشایش و رهایش ناصر خسرو دریافتم که یک اثر مهم و مسلم فلسفه به زبان فارسی است و چندان هم جنبه ی عرفانی متصوفانه ندارد (آنچه جناب قابوسی مورد انتقاد قرار میدهند).

 

 

آثار تاریخ و جغرافیا نیز به زبان فارسی زیاد است. در ریاضی(برای نمونه ترجمه کل اقلیدس به قلم قطب الدین شیرازی یا رساله در حساب و جبر و مقابله (خواجه نصیر) ، منطق(اساس الاقتباس)، کحالی/ چشم پزشکی ، طب، شعر، فلسفه(ابن سینا، ناصر خسرو،خواجه نصیر..)، تاریخ و جغرافیا (بلعمی ، حدود العالم..)،تقویم و ستاره شناسی (کتاب التفهیم بیرونی)، سیاست (اخلاق ناصری خواجه نصیر) آثار فراوانی به زبان فارسی از تمدن دیرین اسلامی وجود دارد.  حتی ایرانیان از توجه به تمدنهای دیگر نیز غافل نبودند و آثار مهم فلسفی و دینی سانسکریت را به زبان فارسی ترجمه نمودند (مثل میر فندرسکی).  اگر آثار زیادی نیز به زبان عربی وجود دارند، اینها خود به خود مکمل یک فرهنگ مشترک ایرانی-اسلامی هستند و نبایست این دو را رقیب هم دانست.    در دوران مختلف تمدن ایرانی-اسلامی (آنهم در دوران حکومت ترکان غزنوی و سلجوقی..)، دشمنی با فلسفه و منطق و متعزله فراوان میبود در حالیکه شعر آزادتر بود.  برای همین است که آثار شعر نسبت به آثار فلسفه بسیار بیشتر می باشد.  این رویداد تاریخی به زبان فارسی هیچ نوع وابستگی ای  ندارد بلکه بیشتر ناشی از تعصبات دینی است.  همچنین علت دیگر را میتوان در کشورهایی مانند آمریکا و روسیه دید.  در روسیه، شعرهای خیام از هر نوع آثار دیگر زبان فارسی و عربی بیشتر رواج دارند.  در کشورهای انگلیسی زبان، کتابهایی مانند هزار و یک شب و یا دیوانهای مولانا و حافظ و سعدی بیشتر از هر اثر عربی و فارسی رونق دارند.  برای هر نفری که شاید آثار عربی یا فارسی ابن سینا را در غرب بخواند، میتوان هزاران نفر را پیدا کرد که دیوان حافظ یا مولانا یا کتاب هزار و یک شب را بخوانند.  بنابراین از این لحاظ نیز تقصیر زبان فارسی نیست زیرا چنانکه دیده میشود، در غرب هم تا حدود بسیاری همین رفتار را دارند.

 

 

در نهایت کاری که جناب قابوسی میکنند فرقی با نقدی که بر برخی از ایرانیان دیگر میکنند، ندارد:  ایشان میخواهند تمدن پیش از اسلام ایرانیان و زبان فارسی را نفی کنند (کاریست که قومگرایان پان ترکیست به آن مشغول هستند) و دیگران هم امروز تمام فحش و ناسزاها را به اسلام میفرستند.  خلاصه مشکل ما ایرانیان و جوانان ایرانی یکی دو تا نیست.  همچنین روشن شد که ایشان زبانشناس نیستند وگرنه اشتباه فاحشی مانند ترکی خواندن زبان آرانی قفقاز یا ایلامی را تکرار نمیکردند.  تا زمانیکه جناب قابوسی نتوانند حتی یک زبانشناس امروزی را در یک دانشگاه معتبر جهانی (خارج از باکو و انکارا) پیدا کنند که زبان آلبانیای قفقاز را ترکی آلتایی معرفی کند، ادامه بحثی با چنین فرد ایرانستیزی هیچ منفعتی ندارد.  این نوع افراد میتوانند عقده خویش را بریزند ولی در نهایت نه عظمت تمدن ایران باستان و نه عظمت تمدن ایران دوران اسلام و نه شکوه و فر زبان فارسی کاهش میابد.

 

بقول شاعر:

 

ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست
عرض خود می‌بری و زحمـت ما می‌داری

 

در این مقاله میخواستم به نقضهای حقوق بشر و هویت «ملی» ترکیه و جمهوری آذربایجان بپردازم و مقابله به مثل کنم ولی دیدم این مقاله بیش از حد طولانی میشود.  البته این مقابله به مثل نیست زیرا وضعیت “هویت ملی” در این دو کشور بسیار ضعیفتر از ایران است و قابل مقایسه نیست.  ولی به چند نکته کوتاه اشاره میشود.  در سال 1926 تعداد تالشیان جمهوری آذربایجان حدود 77039 بود.  اما در سال 1999 تعداد تالشیان را منابع رسمی جمهوری آذربایجان 76800 نفر اعلام کردند.  در

 

 

 

حالیکه جمعیت جمهوری آذربایجان از دوران شوروی هفت برابر شده است روشن نیست چه بلایی بر سر تالشیان افتاده است.  جنگ کاراباغ نیز برای همه روشن است و اگر این کشور توانسته بود “هویت ملی” واقعی ایجاد کند، هرگز چنین جنگی رخ نمی داد .

حتی کار بجایی رسیده است که آثار تاریخی ارامنه را در نخجوان جلوی چشم همه از بین میبرند:

 

http://www.youtube.com/watch?v=JZu2zqFE_gI

Tragedy on the Araxes
http://www.archaeology.org/online/features/djulfa/index.html

 

 اقوام دیگری مانند لزگی و کردها در این جمهوری هستند که در «هویت ملی» پان ترکیست این کشور نمی گنجند.  در مقاله اخیری به زبان انگلیسی به این موضوع بیشتر اشاره خواهم کرد و دوستان علاقه مند میتوانند از طریق ای-میل این مقاله را دریابند. 

 

 

اما از لحاظ هویت این جمهوری بنگریم به سخنرانی یکی از مقامات بالای جمهوری آذربایجان در ساله 2007. به این جمله توجه کنید:

 

http://www.oic-oci.org/press/English/2007/04/sg-speech-baku.htm

 

«

Azerbaijan, a country which embraced Islam in its very early days and which remarkably contributed to enriching the Islamic civilization through its illustrious sons of eminent philosophers, scholars, thinkers, historians and poets like Nizami and Khaquani, Bakhmanyar, Masud Ibn Namdar and many others.»

 

 

 

 

هرچند نه حسان العجم (خاقانی) و نه نظامی گنجوی و نه بهمنیار (شاگرد زردشتی ابن سینا) و مسعود ابن نامدار ( یکه کرد به تصریح مینورسکی و همچنین خودش نیز به صراحت به کرد بودن خود اشاره میکند) ترکزبان بودند ولی موضوع مهمتر اینجاست که چند درصد از مردم جمهوری آذربایجان قادر هستند آثار این بزرگان را بخوانند؟ اینها همه به فارسی و عربی نوشته اند.  پس این هویت در نقیض هویت پان ترکی هست که در این جمهوری نیز حاکم می باشد . 

 

در این جمهوری در طی چهار-پنج نسل، چهار بار خط عوض شده است.  از خط عربی (که مایه وحدت تمدن مشترک منطقه ماست) به خط لاتین سپس به خط سیریلیک و سپس به خط لاتین.  بقول تادسوز سویچوسکی، محقق سرشناس غربی که چند کتاب  و مقاله درمورد این جمهوری نوشته است، پس از گرفتن قفقاز به دست روسها، پان ترکیستها و روسها به طور مشترک ریشه زبان فارسی را از این مناطق کندند و حتی تیشه به ریشه زبان کلاسیک آذربایجانی از این طریق زدند:

 

 

“The hold on of Persian as the chief literary language in (caucasus) Azerbaijan was broken, followed by rejection of classical Azerbaijani, an artificially heavily Iranized idiom that had long been in use along with Persian, though in a secondary position”( T. Swietochowski, Russian Azerbaijan, 1905-1920: The Shaping of National Identity. in a Muslim Community, (Cambridge: Cambridge University Press, 1985), pp 26 )

 

زبان این جمهوری نیز ترکی کلاسیک آذربایجانی (فضولی برای نمونه بزرگترین شاعر این زبان است) نیست.

 

پس این کشور مسئله های خودش را دارد و برای ما نمیتواند نمونه شود.  از لحاظ سیاسی هم خاندان علیوف نمیتوانند نمونه باشند. 

 

 

در رابطه با ترکیه، من فکر نکنم افکار قومگرایانه کشوری که قتل عام ارمنیان و یونانیان را براه انداخته است به درد منافع ملی ما بخورد.  بیش از شصت سال است که این کشور خودش را اروپایی قلمداد می کند ولی هیچ نتیجه ای در این مورد نگرفته. برای نمونه بزرگترین دشمن کردستان عراق، همان کشور ترکیه است در حالیکه اگر مسئله های افراطی قومگرایانه نبود، هرگز وضع این چنین نبود.  حتی ج.ا. ایران نیز روابط خوبی با کردستان عراق دارد.  همچنین در این کشور که خطش لاتین میباشد و زبانش را اتاترک از بیخ و بن دگرگون کرده است، کسی نمیتواند حتی به درک  متون صدسال پیش ترکی عثمانی توفق یابد!  یعنی ترکی عثمانی یک زبان مرده است و اتاترک این زبان را کشت.  دست کم ریشه چهارصد سال فرهنگ و شعر و تاریخ و .. را اتاترک از بین برد.  این چه نمونه ای است؟  پس قومیت-گرایی مفرط در این دو کشور حاکم است و نمیتوان آن را نمونه انگاشت. در رابطه با ایران، در حوالی جنگ جهانی اول، کشور عثمانی آذربایجان را اشغال نمود و کوشید که پان ترکیسم را رواج دهد.  ملی گرایی ایرانی که با امثال محمد افشار، کاظم زاده .. و بسیاری از آذربایجانیها آغاز شد یک واکنش به این پان ترکیسم بود.  در اینباره میتوان به مقاله خوب دکتر تورج اتابکی اشاره نمود:

Van Schendel, Willem(Editor). Identity Politics in Central Asia and the Muslim World: Nationalism, Ethnicity and Labour in the Twentieth Century.

London, , GBR: I. B. Tauris & Company, Limited, 2001. p 80.

 

.  امثال کسروی نیز پان ترکیسم عثمانی را دیدند و در واکنش آن خواستار زدودن زبان آذربایجان شدند.  بنابراین بایست به این نکته توجه کرد که این یک واکنش و عکس العمل به زیاده خواهی عثمانیان بود.  برخلاف عقیده ی برخی از قومگرایان، بجز پدر رضاشاه که مازندرانی میبود، مادر رضاشاه یک ترکزبان از اهل قفقاز بود.  زن رضاشاه هم یک آذربایجانی بود و دختر تیمور خان آیرملو.  بنابراین محمدرضاشاه 75% آذربایجانی بود و خود محمد رضاشاه هم با فرح ازدواج نمود که فرح هم یک آذربایجانی بود.   برخلاف عقیده ی پان ترکیستها، زبان رسمی در کشور ما در انقلاب مشروطه تصویب شد.

Professor Tasduez Swietchowski, a relative pro-Azerbaijan republic writes: 

“The crisis in Iran came to a head in December 1905, when the Russian Revolution had already crested. A long series of disturbances, including the bast, an act of taking sanctuary, in this case on the grounds of the British legation, forced the Shah, Muzaffar al-Din (1896-1907), to yield to popular demands, much as Nicholas II had to do in Russia: on August 5, 1906, he signed a law proclaiming a consti­tution under which the Majlis (parliament) was to be elected on the basis of a restricted franchise that benefited primarily the interests of the clergy and the bazaar merchants. The constitution included the provision that made Persian the official language, an acknowledge­ment of the historical rivalry of Persian and Turkic elements and a departure from the long tradition of their symbiosis in Iran.” ( Tadeusz Swietochowski. Russia and Azerbaijan: A Borderland in Transition. p 29. ISBN: 0231070683)

 

در رابطه با واکنش آذربایجانیها برضد عثمانیهای اشغالگر در دوران جنگ جهانی اول، بایست به مقاله خوب دکتر تورج اتابکی اشاره نمود:

Van Schendel, Willem(Editor). Identity Politics in Central Asia and the Muslim World: Nationalism, Ethnicity and Labour in the Twentieth Century.

London, , GBR: I. B. Tauris & Company, Limited, 2001. p 80.

 

در این مقاله به طور واضح روشن شده است که اگر تندگرایی و تجزیه پروری عثمانیها در قرن پیش در رابطه با آذربایجان وجود نداشت، هرگز برخی از هموطنان آذربایجانیها ما مانند کسروی و محمد افشار نیز خواستار زدودن زبان ترکی از آذربایجان نمیشدند و نگاهی منفی به آن پیدا نمیکردند. اینها چکیده ای از حقایقی هستند که به دست پان ترکیستان تحریف میشود و در کتاب رایگان اخیر من به آن پاسخ داده شده است.

 

اما برگشتن به اصل موضوع، نه کشور ترکیه و نه کشور جمهوری آذربایجان نمونه های خوبی برای ایران و برای مردمان ترکزبان ایران (که پان ترکیستها برخلاف تمامی منابع جهانی که این شمار را 16-25% جمعیت ایران ذکر کرده است، با غلو آنرا به 40 میلیون میرسانند)و نه برای سایر اهالی ایران   ایران بایست راه خودش را پیدا کند و قومستیزی و ستیزیدن با دین اسلام (منظور اینجا ج.ا. نیست بلکه اسلامی که تمدنهای بزرگی مانند سامانیان را آفرید و این همه بزرگوار را پرورش داد) یا ستیزیدن با زبان فارسی یا ستیزیدن با تاریخ ایران باستان و آیین زردشت و تحریف کردن تاریخ بخش مهمی از این کشور همگی بیراهه است.  مردم ایران از هر نقطه با هم آمیختند و دارای یک سرنوشت و تمدن مشترک میباشند و تنوع فرهنگی را نیز بایست قبول کرد ولی نه از طریق بیراهه هایی چون ایرانستیزی،فرهنگ ستیزی، اسلامستیزی، و سایر ستیزهایی که با عناصر پرعظمت این تمدن از طریق «روشنفکران»  کذائی میشود.